گنج

بخش ۳۱۷ - آراستن رزم شاهان رزم قارن و کوش و زخمی شدن قارن

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۷۲ بیت
چو خورشید رزم شباهنگ کردسپیده‌دم از کینه آهنگ کرد
جهان باز پُرجنگ و پُرجوش گشتدو لشکر ز کینه زره‌پوش گشت
دو خسرو کشیدند لشکر به دشتخروش از ستاره همی برگذشت
بیاورد قارن، کمر بست کوشسرش پُر ز کین و دلش پر ز جوش
یکی ترجمان برد با خویشتنهمی تاخت تا پیش آن انجمن
به آواز گفت ای دلیران شاهبگویید با قارن رزمخواه
بیاید یکی برگراید مراجز از پهلوان کس نباید مرا
سواری بشد پهلوان را بگفتلب پهلوان گشت با خنده جفت
همی گفت گرگِ بد آمد به دامبرآرم من امروز از این رزم، کام
همه نام او زین جهان کم کنمشبستان او پُر ز ماتم کنم
بپوشید ساز و سلیح نبرددرآمد به اسب و بیامد چو گرد
چو نزدیک شد، گفتش ای دیوزادسزای فریدون ندادی به داد
که نفرین بر آن مام بادا ز بختکه زاید چو تو بدرگِ شوربخت
به جای تو شاه همایون چه کردکه پاداش او تیغ بود و نبرد
زمانه کنون زهر تو نوش کرددلت نیکویی‌ها فراموش کرد
اگر شاه گیتی نبخشودتیتن و جان به زندان بفرسودتی
تو امروز با گرز و با تیغ کیننگشتی به ناورد پیشم چنین
بدو گفت کوش ای فرومایه مردمگر مغزت آهنگری خیره کرد
همی تا جهان است با کین و دادبسی خسروان را چنین اوفتاد
از این سان همی گردد از بر سپهرگهی کین نماید گهی باز مهر
جهانی همانا که دارند یادچنین داستان‌ها که دارند یاد
که جمشیدیان را نیاگان ماگزیده جهاندار پاکان ما
ز روی زمین رانده بودند پاکهمه خشت بالین و بستر ز خاک
برآمد چنین سالیانی هزاراز ایشان نه سالار و نه شهریار
جهاندار ضحاک با تاج زربه شاهی کمربسته با هوش و فر
ز جمشیدیان در جهان نام نَهجز از کوه وز بیشه آرام نه
اگر پای من چند گه بند سودبه زندان شاه تو اکنون چه بود
که بر گُل همی باد و باران رسدهمه رنج بر شهریاران رسد
به زنجیر دارند شیرِ شکارچو گیرندش از بیشه و مرغزار
نه جمشید دربند ضحاک بودنشستنش و خفتنش بر خاک بود
تو از پتک و سندان، وز باد و دَمبه جایی رسیدی که با ما به هم
سخن‌ها چنین راست داری همیسر از چرخ برتر گذاری همی
که باشد فریدون وارونه‌خویکه از ما پرستش کند آرزوی؟
بسنده نکرده‌ست چونانک هستکه شاهی بدو باز داریم دست
من آهنگ ایران و آن مرز و بومنکردم، تو لشکر کشیدی به روم
چو بشنید قارن برآشفت و گفتکه نفرینِ بَد باد بر جانْت جُفت
وزآن خشم قارن برانگیخت اسببغرّید و با او برآویخت سخت
همه گرز پولاد و زوبین و تیغز مغز و سر و سینه نامد دریغ
همه رخنه کردند تیغ و تبرنبد دستیاب یکی بر دگر
دو سالار در پیش، امّید و مرگپُر از تیر، جوشن، پر از تیغ، ترگ
همی رزم کردند تا نیمروزکه برگشت خورشید گیتی‌فروز
نه آسایش از رزم، وز کارزارگهی تیغ و گه تیر جوشن‌گذار
چنان خسته شد بارهٔ تیزتگکه بر وی ز سستی نجنبید رگ
گشاده تن خسته‌شان خون و خویز خون و ز خوی گِل شده زیر پی
سرانجام کوش اندر آمد درشترها کرد پولاد خشتی به مشت
به ران اندر آمدْش نوک سنانرها شد ز دست دلاور عنان
گذر کرد بر ران و زین و شکمبیفتاد با باره قارن به هم
دلیران ایران برون تاختندهمه نیزه و تیغ بفراختند
وزآن روی، یاران کوش دلیریکی حمله کردند مانند شیر
رسیدند ایرانیان پیشترکشیدند زوبین و تیغ و تبر
از او کوش را دور کردند بازکشیدند زوبین از آن رزمساز
بر اسبش نشاندند و بردند تیزبرآمد ز ایرانیان رستخیز
از آن زخم هرکس بترسید و گفتکه این دیو با زورِ پیل است جفت
بر ایران سپه حمله آورد کوشسپاه از پسِ پشت، پولاد‌پوش
همه برزد آن بیکرانه سپاهسپه را همی برد تا قلبگاه
فراوان از ایشان بکُشت و بخستبدین رزمگه کوش را بود دست
چو سلم آن چنان هول و آن نیش دیدشکسته‌دل لشکرِ خویش دید
برون آمد از قلب با صد هزارسواران جنگی و نیزه‌گزار
برآویخت با کوش و با لشکرشبیالود زهرآبگون خنجرش
بلندی بدان تاختن کرد پستز خون یلان خاک را کرد مست
بمالید مر کوش را با سپاهفراوان شد از هر دو لشکر تباه
همه روز پیوسته کردند جنگچنین تا جهان زاغ‌گون شد به رنگ
ز هم بازگردید هر دو گروهتن از رنج لرزان، دل از غم ستوه
سوی تخت شد کوش با مهترانمی و خوردنی خواست و رامشگران
بدیشان چنین گفت کامروز منزدم خشت بر قارن رزم‌زن
تن پیل‌وارش درآمد به خاکبیفتاد با باره اندر مغاک
سوارانش از دست من بستدندفراوان مرا تیغ و زوبین زدند
ندانم کز آن زخم گردد تباهوگز باز رزم آورد با سپاه
بزرگان بر او خواندند آفرینکه آباد بادا به خسرو زمین
به کام تو گردد همه روزگارز دشمن برآرد زمانه دمار
اگر قارن از زخم تو شد تباهزمانی ندارند پای آن سپاه
به زیر پیِ باره بتوان سپردنمانیم از ایشان بزرگ و نه خرد