بخش ۳۱ - فرستادن ضحاک، برادر خویش، کوش را به فرمانروایی چین برای کشتن جمشیدیان
برادرش را، کوش، در پیش خواندوز این داستان چند با او براند
بدو گفت تا آن گهی کآفتابببینی که برخیزد از روی آب
کرا یابی از تخم جمشیدیانبه دو نیم کن در زمانش میان
بشد کوش و بگرفت ماچین و چینبه فرمان او شد سراسر زمین
همی رفت تا چشمهٔ آفتابسپاهی به رفتن گرفتن شتاب
کس او را برابر نیامد به جنگچو برگشت، کرد او به خمدان درنگ
بفرمود کآباد کردند شهرچنان کز بهشت است گفتیش بهر
ز جمشیدیان هر کرا یافت بوینهادی بدان جایگه کوش، روی
به هر سو که کوش و سپاهش شتافتز جمشیدیان کودکی را نیافت
کرا هست پاینده یزدان پاکز ضحّاک، وز کوش وی را چه باک