بخش ۳۰۸ - آگاه شدن کوش از آمدن سلم
چو فاروق و سقلاب سالار نیزبه کوش دلاور ندادند چیز
به هر یک فرستاد پیغام و گفتکه در سر چه دارید راز نهفت؟
بر آمد کنون سال و ماه درازکز آن سر نیامد به ما ساو و باز
چنین پاسخ آورد هر یک نخستکه ما را تو از سلم بِرْهان درست
به مرزی که سلم فریدون بودز ما باژ خواهی همی چون بود
چو پاسخ بدان شیر شرزه رسیدبجوشید و لب را به دندان گزید
به سوگند بگشاد گویا زبانکه گر یابم از چرخ گردان زمان
من آهنگ ایران خرّم کنمهمه شهرها پُر ز ماتم کنم
به کین جهاندار ضحاک شاهدر آرم فریدونِ کی را ز گاه
همه لشکر از کشورش بازخواندهمه نامداران سرافراز خواند