بخش ۳۰۰ - آگاه شدن فاروق، شاه خلایق، از آمدن کوش
به «بشکوبش» آمد همان آگهیکه آن کشور از جانور شد تهی
بترسید سالار آن مرز و گفتکه این مرد با مردمی نیست جفت
همانگاه با شهری و لشکریبنه برنهادند بیداوری
ز مردم تهی کرد کشور همهبه پیش اندر افگندشان چون رمه
شتابان به شهر خلایق رسیدبگفت آن شگفتی که از کوش دید
چو بشنید فاروق از او این سخُنکه کوش از بدیها چه افگند بن
ز کردار و بیداد او خیره ماندپُر اندیشه گشت و سپه بازخواند
ببخشیدشان اسب و خفتان و زینهمه تیغ و برگستوان گزین
درم داد و لشکر به هامون کشیدشد از نعل اسبان زمین ناپدید
گرفت آنگهی مایهور شهر پشتیکی کنده فرمود ژرف و درشت
فرستاد کارآگهی را نخستز دشمن همه رازها باز جُست
بیامد بدیدش به ده منزلیسپاهی بدین تیزی و یکدلی
بدان هیبت و هول بر تخت شاهفرستاده از بیم گم کرد راه
تو گفتی که شیرند گُردان همههمه خشم دارند گرد و رمه
بدان خیرگی بازگشت او ز راهبگفت آن سخنها به فاروق شاه
دژم گشت فاروق و دم درکشیدنیارست با او به مردی چخید