بخش ۲۸۶ - رای زدن فریدون با قارن
بفرمود تا قارن آمد برشسر پهلوان همه لشکرش
بدو گفت گفتم تو را من ز پیشکه از ره بتابد چنان زشتکیش
چو آمدش گنج و بزرگی به دستشد از گوهر خویش یکباره مست
بدو گفت قارن که شاه جهانندیدهست از او آشکار و نهان
گناهی جز آن کاندر این چندگاهنیامد همی باز نزدیک شاه
بهانه همی سازد آن دیوزادکه بر کشور و مرز بردم به کار
وگر راست خواهی سخن راست گفتهمه باختر با بهشت است جفت
چنان کردش آباد چون من شنودکه هرگز بدین آبداری نبود
چو اندیشهٔ شاه در دل بماندبه نامه به درگاه بایدش خواند
اگر سر بتابد، نیاید به دربه پیگار او من ببندم کمر
بفرمود تا رفت پوینده پیشبه قارن بگفت آن همه کمّ و بیش
چنان کز دبیران خسرو شنیدهمی پهلوان لب به دندان گزید