بخش ۲۷۹ - یافتن زرّ رُسته
بدان مرز یک هفته آمد فرازوز آن جا به راه سوان گشت باز
به راه اندرون زرّ رسته بیافتکه از ریگ همچون چراغی بتافت
فرود آمدند اندر آن ریگ گرمکه از تابش او همی سوخت چرم
بجست و بیاورد از آن هرکسیشتروارها بار کرد او بسی
یله کرد از ایرانیان ده هزاربدان تا بجویند زرّ عیار
بدادند یک سالهشان نان و آبسوی ره مگیرید گفتا شتاب
براین ریگ، سالی درنگ آوریدوز این زرّ رسته به چنگ آورید
فرستم سر سالتان چارپایبباشید با شادمانی به جای
برفت و ره باختر برگرفتیکی گنج ازآن کان زر برگرفت
به هر مرز کآمد به شادی فرودهمه راه می بود و آواز رود
ببستند آذین و زر ریختندز دیوارها زعفران بیختند