بخش ۲۷۵ - آگاهی فریدون از کشته شدن قراطوس
سر سال دیگر خبر یافت شاهکه کوش بداندیش در بزمگاه
قراطوس بیچاره را پاره کرددل مردم از درد غمخواره کرد
دژم گشت و از غم نخندید و گفتکه آن دیو را خاک بادا نهفت
که بس ریمن و تند و گردنکش استبه خوی پلنگ و تف آتش است
نه فرّخ نمایند کشتن اسیرپس از جنبش و کشتن و داروگیر
نماند همی خوی بد را به جایبر او باد همواره خشم خدای
سپهدار قارن چو دیدش دژمبه گفتار برداشت از دلْش غم
بدو گفت، شاها، تو خوش دار دلمکن ایچ از این کار غمناک دل
ز فرمان تو هرکه گردن کشیدسرش بیگمانی بباید برید
قراطوس چون سر بپیچد ز راهشود کشته بر دست گردان شاه
فریدون فرخنده بگشاد چهربخندید با قارن از روی مهر