بخش ۲۶۰ - سخن گفتن فریدون با کوش دربارهٔ گزینش سپاه
چو از مغز مَی رفت و آمد به هوشسوی شاه شد نامبردار کوش
ببوسید تخت و به کش کرد دستبدو گفت کای شاه یزدانپرست
نماید مرا روز رفتن به راههمان تا چه مایه گزینم سپاه
فریدون فرو شد به اندیشه دیربدو گفت کای نامدار دلیر
تو را فوردین روز رفتن بودوز ایدر سپه برگرفتن بود
که این روز را فوردین است نامشوی شاد و پیروز آیی به کام
مه فوردین روز هم فوردینره باختر گیر با فرّ و دین
ز گفتار او سر برافراخت و یالمر آن ماه و آن روز را کرد فال
مرا گفت هم فرّ و هم دین بودسرم برتر از ماه و پروین بود
برون رفت خسرو سپه را بخواندبه هر کس که آمد درم برفشاند
چو ماه آمد و روز نزدیک شدز گرد سپه روز تاریک شد
از آن پس برون رفت خسرو به دشتیکی گِردِ پُر مایه لشکر بگشت
چنین گفت با کوش کاکنون سوارگزین کن ز لشکر تو سیصد هزار
چنین داد پاسخ سرافراز کوشکه شاها تو گفتار بنده نیوش
تو گفتی که آن مرز آباد نیستفراوان سپه بردن از داد نیست
که در باختر نیست چندان خورشکه یابد سپاه گران پرورش
خورش چون نیابند پهن و فراخنه پالیز ماند نه ایوان نه کاخ
به بیداد یابد همه دست چیزسیاهان همین کار دارند نیز
گریزند مردم ز ما دورترز ما نیز گردند رنجورتر
بدانم فرستی همی با سپاهکه کشور کنم چون سیاهان تباه
وگر بازدارم به شمشیر و گنجگزند سیاهان از آن مرز و رنج
همان مایه کز مرز چین آمدندکه با من به ایران زمین آمدند
پسند آید آن رای نزدیک شاهبخندید و گفتا جز این نیست راه
بدو داد از ایرانیان چل هزارسرافراز و برگستوانور سوار
گروهی که از چینیان زنده بودگر آزاد بودند اگر بنده بود
شمرده برآمد ده و دو هزاربدو دادشان تاجوَر شهریار
جهاندیدهٔ رازجوینده گفتکه این راز با راستی نیست جُفت
که کوش آن کجا شد سوی باخترنبد پیلدندان، که بودش پسر
که کوش نخستین به زندان بمردبه گیتی از او کودکی ماند خُرد
به دیدار و چهره بسان پدرچو بر چهره بودش نشان پدر
فریدون مر او را همی خواند کوشیکی سهمگن گرگی و تیزهوش
چو بالا برآورد و تن برکشیدسوی باختر رفت و لشکر کشید
ولیکن درست آن که او کوش بودکز او کشور چین پُر از جوش بود
به هنگام رفتن بدو گفت شاهکه این مایه لشکر کشیدن به راه
همی بر دل من نیاید پسندکه ترسم که آید ز دشمن گزند
چنین پاسخش داد کای شهریاراز این روی اندیشه در دل مدار
که داننده ز آن کار دفتر کندکه بنده بدین مایه لشکر کند
خوش آمد دل شاه را آن سخُنیکی رای دیگر نو افگند بن
دو ساله بفرمود روزی ز گنجبدان نامداران و مردان رنج