بخش ۲۵ - فرود آمدن بر دامن کهسار و گفتگوی اسکندر با «مهانش»
سکندر دو تن پیش کرد از گروهبشد تا رسید او به نزدیک کوه
بیابان و کوه اندر او بود و رودبفرمود تا لشکر آمد فرود
چو بر دامن کوه انبوه شدخود و چند تن بر سر کوه شد
یکی جای دید از درِ خسرواندرخت برومند و آب روان
یکی خانه از سنگ سخت استواربرآورده بر تیغ آن کوهسار
تو گفتی که بر ابر ساید همیوگر زآسمان برتر آید همی
چو فرزانه از پشت خود بنگریدگروهی همه آدمی چهره دید
فرود آمد و شد پذیره دوانز شادی شده روی چون ارغوان
بپرسیدی او هر یکی را به دادجهانجوی را بوسه بر دست داد
ببرد و نشاندش به زیر درختستایش همی کرد بر شاه سخت
سکندر بدو گفت بنشین ز پایکه ما را به دیدار تو هست رای
بدو گفت شاها، ردا، سرورامفرمای پیشت نشستن مرا
ز نام و نشانت مرا آگهیستنشستن به پیش تو از ابلهیست
سکندر ز گفتار او خیره ماندهمی زیر لب نام یزدان بخواند
بدو گفت کای پیر پاکیزه تنچه دانی نژاد من و نام من؟
چنین است پاسخ که بیداوریهمانا که تو شاه اسکندری
تویی در جهان شاهِ یزدانشناسبه تو نیست گردد همه ناسپاس
ز فرّ تو دادهست یزدان نشانکه گردند نرم از تو گردنکشان
سه صد سال پیش از تو ای نامدارببین چهره ی خویش کرده نگار
به خانه در آمد جهاندیده مردیکی پوست آهو برآورد زرد
ز هم باز کرد و بدیشان نمودنشان سکندر بدانسان که بود
همه کار و کردارش اندر جهانکه پیش آیدش آشکار و نهان
سراسر نبشته بدو اندرونگذشته بدو سال سیصد فزون
سکندر به یاران نگه کرد و گفتکه هرگز بدینسان که دیده شگفت
تو ای پیر فرزانه بنشین ز پیشمرا شاد گردان به دیدار خویش
ز بس خواهش سخت و گفتار شاهمهانش نشست اندر آن پیشگاه
بپرسید از او هر کسی دانشیز پاسخ پدید آمدش رامشی
چنان یافتندش به دانش که چیزنپوشیده بود ایزد از وی بنیز
سکندر بر او آفرین کرد و گفتکه با جان پاکت خرد باد جفت
نبینم چو تو نیز کس در جهانز مردان دانا و کارآگهان
بدو گفت کای شاهِ مهمان پیرببایدت خوردن همی ناگزیر
چنین داد پاسخ که تو پیشتراز این میوهٔ پخته لختی بخور
بدو گفت فرزانه کای بیهمالبر آمد همانا صد و شصت سال
که من روزه نگشادهام جز به شبهمان بسته دارم ز گفتار لب
مگر آن که روزی به سال اندرونمرا جشن کرد ایزد رهنمون
در آن روز یابد تنم پرورشوز این میوه یابد روانم خورش
کدام است، گفت، آن گرانمایه روزکه باشد تو را زین نشان دلفروز
سوم روز، گفتا، ز اردیبهشتکه یزدان ز بخشایش او را سرشت
در این روز آدم بشد زین سرایبه مینو فرستاد جانش خدای
چه دانی بدو گفت، کاین روز بودهمین ماه و روز دل افروز بود
گر این از نبشته بگویی همیز خشت گران گل بشویی همی
که هنگام طوفان نبشته نماندکه آن را کسی بر توانست خواند
بخندید فرزانه از گفتِ شاهبدو گفت کای شاه با فرّ و جاه
تو اندر جهان زین سخن برتریکز اینسان کنی با رهی داوری
جهان را اگر آب بگرفت نیزنه آن بود کز بُن نماند ایچ چیز
نبشته گر اخنوخ زی او رسیدنگه کرد و گویی که شد ناپدید
ز نادان شگفت آیدم این سخننه از شاه گیتی سرِ انجمن
جهان را اگر آب بگرفت بندبه یزدانپرستان نیامد گزند
چنین آفرینش بدان کس نمودکه از آفریننده آگه نبود
کسانی که بر کوه راهون بُدنداگرچه فزون گویم افزون بُدند
شنیدم که بودند پنجه هزارز یزدان پرستان بدان روزگار
سراسر ز یزدان سخن راندندهمی صحف آدم فرو خواندند
به راهون فرود آمدهست این زمانکه آدم فرود آمد از آسمان
نشان دو پای گرامی پدرپدید است روشن بدان کوه بر
به شهر سرندیب، وز هندوانهمه ساله مردم بدان کُه دوان
چو کشتی سوی کوه راهون رسیدپیامبر مرآن مردمان را بدید
به دیدار ایشان شد او شادمانچنین گفت کای نیکدل مردمان
بترسیدم ارباب پروردگارکه یکسر برآرد ز مردم دمار
کنون چون شما را بدیدم بجایهمی داشت باید سپاس از خدای
پس آن استخوانهای آدم که بودبدیشان سپرد و بدیشان نمود
که هست این به نزد شما زینهاربپرسد شما را از این کردگار
بدارید در زیر خشکی از آبنمان تا بتابد بر او آفتاب
وز آن جایگه باز کشتی براندبه جودی رسید و همان جا بماند
یکی کوه کوچک به ما فارقیندراز است گفتار مردم در این
اگر شاه خواهد بگویم به شاههر آنچ از خرد نزد او هست راه
پس آن گه مهانش بدو باز گفتسخنها کجا با خرد بود جفت
بر او آفرین خواند شاه زمینهمی گفت نشنیدم از کس چنین
وز آن پس بدو گفت کای نیکمردتو را رهنمونی به ایدر که کرد
بدین کوه چون آمدی بیسپاهکه بر تو گزندی نیامد ز راه
تو با این چنین مردم غمگسارچگونه گذاری همی روزگار
سه ماه است تا من به راه اندرمچه بد دید از این راهِ بد لشکرم!
ندیدیم یزدانپرست ایچ کسبدین کُه تو را دیدم امروز و بس
بدو گفت شاها تو پاسخ نیوشبده داد و از راستی بر مجوش
تو را آز و افزونی ایدر کشیدره آز بی رنج نتوان برید
تو اندر جهان نام جویی و کامگریزان من از هر دو، از کام و نام
من ایزدپرستم، تو گیتیپرستنگه کن کنون تا که بردهست دست
بدان دور گشتم من از هر گروهگزیدم ز گیتی یکی تیغ کوه
وز این کوه کُن پرسش و پرورشپسندیده این پوشش و این خورش
که روزی بباید شدن زین سپنجنخواهم که باشد روانم به رنج
به ره گر بیالاید اندام منبدان سر بماند ز من کام من
گر اندامها باز پرسند رازدراز است کار، ای شه سرفراز
بدو گفت یزدان تو را ره نمودبه دین و به دانش چنان بر فزود
بدان تا بیاموزد از تو کسیبه دین اندر آری تو بیدین بسی
چو بیبر بود دانش تو چنینچو گنجی بود مانده زیر زمین
چنین داد پاسخ بدو مرد دادکه ما چون دهیم آن که یزدان نداد
به دانش کرا برگزیدهست و دینفزون از من است، ای شه بافرین
گر او را ندادهست از این هر دو چیزچگونه توانیم دادنش نیز
سکندر بدو گفت کای نیکخویز تخم و نژادت مرا بازگوی
بگو تا بدین کوه چون آمدیچو از زادبومت برون آمدی