بخش ۲۳۵ - نخستین روز جنگ و پیروزی کوش
به خواب اندر آمد سر هر گروهیکی تا سپیده برآمد ز جای
غو کوس برخاست و آواز نایسپاه و سپهبد برآمد ز جای
همی رفت تا نزد قارن رسیدبرابرش لشکرگهی برکشید
طلایه همانگه به هم باز خوردده و گیر برخاست با دار و بُرد
بر آنسان برآویخت هر دو گروهکه از زخم ایشان بلرزید کوه
سپاه فریدون فزون از هزارنبودند و شد کشته صد نامدار
دگر خسته از رزم بگریختندفزون از زمانی نیاویختند
که لشکر فزون آمد از ده هزارزرهدار با تیر زهرآبدار
سه فرسنگ بر پی همی تاختندگهی تیر و گه نیزه انداختند
وز آن رزم پیروز گشتند بازبگفتند با شاه گردنفراز
که با دشمنان چون برآویختیمبه خون گرد تیره برآمیختیم
بکُشتیم بهری و بهری گریختبدان سان که از تنش جوشن بریخت
ز شادی دل کوش پرواز کردبرایشان درِ آفرین باز کرد
وزآن روی دلخسته لختی سپاهکشیدند سوی سپهبد به راه
که ما با طلایه برابر شدیمسوی دشنه و تیغ و خنجر شدیم
درنگی نبودیم بیش اندکیکه ده بود از ایشان وز ما یکی
چو کُشته شد از ما صد و ده سوارجز از بازگشتن نبُد روی کار
سپهدار دلتنگ شد زآن سخنبجوشید مغزش ز کین کهن
به فالش بد آمد که دشمن نخُستبه خون دلیران چنان دست شست