بخش ۲۲۸ - بازگشت جاسوس کوش از ایران
سواری که از چین فرستاده بودبه ایران و پندش بسی داده بود
بیامد، بیاورد یکسر نشانز شاه و دلیران و گردنکشان
چنین گفت کان شهریار بلندندارد سرِ رزم و رای گزند
به داد و دهش دل نهادهست شاهپراگنده بر گرد گیتی سپاه
به ایران همه کشور آباد کردجهان را پر از بخشش و داد کرد
به ایران زمین بر پراگند گنجتهی کرد گنج و بکاهید رنج
شب و روز دل بسته در کار مردشکسته دلِ کین به آزار و درد
دل کوش از آن شادمان گشت و گفتکه با اختر نیک بادی تو جُفت