بخش ۲۲۰ - رفتن نستوه به جنگ کنعان پسر کوش
فریدون ز گفتار او گشت شاددلش تازهتر گشت و رخ بر گشاد
بفرمود نستوه را ساختنسپاهی گزید از سر تاختن
ز گنجش بداد آن که در خورد بودسلیح سوار دلاور چو دود
سپهبد ز درگاه از آن سان شتافتکه باد بزان گرد او درنیافت
از آن، تازیان آگهی یافتندسوی شاهشان تیز بشتافتند
چو آن آگهی سوی کنعان رسیدرخش گشت مانندهٔ شنبلید
بدانست کز بهر او تاختهستچنان لشکری کینهکش ساختهست
ز کار پدر یکسر آگاه بودکه آزرده از وی دل شاه بود
شکسته سپاهش بدان سان دوبارکه خیره شد از وی دل روزگار
از این راز کنعان بترسید سختبیابان گرفت و رها کرد رخت
سوی حضرموت و بیابان شتافتسپهبد بیامد مر او را نیافت
چو بنگاه برجای بگذاشتندسپاه و سپهدار برگاشتند
وز آن جا به درگاه گشتند بازسپهبد چنین گفت با شاه راز
که کنعان به راه بیابان گریختگریزی کجا تیر و ترکش بریخت
بیابان چنان کاندر او آب نیستدد و دام را اندر او خواب نیست
از آن راه مردم نیابد گذرنه شیر ژیان و نه مرغ به پر
بویژه که ناساخته شد به راهچنان دادن که در راه گردد تباه