گنج

بخش ۱۸۸ - در عبرت گرفتن از کارِ جهان و گریز به مدح ممدوح

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۴۴ بیت
چنین است کار جهان کرد کردگهی تندرستی بود گاه درد
گهی شادمانی و گاهی غمانمیان غم و شادیش یک زمان
غم و شادمانیش چون درگذشتچو بادی بود کاو سبک برگذشت
چو در کارها ژرف بربنگریدراز است با تو مرا داوری
یکی باغبان است و چندین درختچرا گشت سست این و آن گشت سخت
یکی چون بکِشت، از بنه خود به دستیکی رُست و تا سالیان گشت مست
چرا میوه آرد یکی همچو مشکبرابر یکی شاخه‌ها گشته خشک
براین همگنان را همی خاک و آبیکی بینم و باد و نیز آفتاب
درختی که یابد به کام این چهارتهی پس چرا ماند از بیخ و بار
به پیری یکی هست مانند تیرچو آید یکی کوژ مانند پیر
از این باغبان هرچه خسرو بخواستبدید آنچه پیش آمدش کژّ و راست
هم از راستان ساخت پرمایه تختبه دیبا بیاراست و شد نیکبخت
ز کژّان بلند آتشی برفروختیکایک همه پیش تختش بسوخت
همانا چنین آمد او رهنمایکزآن سان همی کرد خواهد خدای
نگر تا نتابی سر از راستیاگر هیچ ناسوختن خواستی
که آتش نسوزد تن راستانچنین داستان آمد از باستان
ز تن راستی خواه و نیز از روانبهانه مکن گشتِ چرخ روان
نبینی که دارای روشن‌روانهمی باز جوید ز مردم نهان
محمّد شهنشاه یزدان‌پرستهمی راستی خواهد از دین‌پرست
همی آیت فاستقم خواند اوز دینی کجا متهم داند او
چو باد سمندش بدو بگذردهمی آنچه گردون بدو ننگرد
در این راه آیین بجوید همیکه گیتی ز بددین بشوید همی
من ایدر رسانیده بودم سخنکه بشکفت شاخ درخت کهن
بیاراست دستور بر پیشگاهبر او مهربان گشت فرخنده شاه
بدو داد دیوان و جای پدرچه زیباست جای پدر بر پسر
ندید و نبیند دگر چرخ پیرشهی چون محمّد، چو احمد وزیر
ملکشاه و خواجه مگر زنده شدلب فلسفی زین پر از خنده شد
از او داد شد دُر چو دریای رنگوزاین رای زاید چو نافه ز رنگ
به خشم افگند سنگ مانند آببه حکم آن بپوشد رخ آفتاب
به تیغ او برآرد ز دریا دماربه کلک این کند قاع باغ بهار
سر تخت از آن و رخ بخت از اینفروزنده بادا همیشه چنین
از او جان بدخواه، رنجور بادوز این چشم بد، سال و مه دور باد
ایا شهریاری که هنگام کینز سمّ سمندت بلرزد زمین
به شمشیر خشم و به رای ردانجهان بستدی تو ز دست بدان
به شمشیر بخشش تویی سرفرازمرا نیز بستان ز دست نیاز
ز دستور پیشین به من بد رسیدچو بد کرد، دیدم که چون بد کشید
نداد آنچه فرمودی ای شهریاربه من بنده، دستور ناسازگار
که هر کاو کند نام مردی بلندنیاید ز بدگوهران جز گزند
ز بخشش کرا نیست یک پاره جونیابد از او هیچ کس آرزو
کنون کار دیوان بدان بازگشتکه گیتی ز نامش پرآواز گشت
تو جای پدر داری و رای اوبه فرزند خواجه سزد جای او
از این به همانا ندیدی تو رایکه دادی بدو این گرانمایه جای
که هم پاکدین است و هم مهرباندلش با گمان راست و با دل زبان
بماناد در پیش تخت بلندبه تو شاد و تو شاد و دور از گزند