بخش ۱۷۸ - نیرنگ کوش با طیهور
چو برداشت کوش از میان کین و جنگنمود اندر این روزگاری درنگ
نکرد او به کار بسیلا نگاهوز او ایمنی یافت طیهور شاه
همی گشت با لشکری سال چندچو شد پادشاهی همه بیگزند
یکی مایهور مرد با دستگاهز چین آمدی پیش او سال و ماه
نبودش به چین کس جز او راز دارزبانش به سوگند کرد استوار
بدو گفت مگشای بر کس تو رازاز ایدر برو کاروانی بساز
به نزدیک طیهور شو بارخواهمر او را همی هدیه بر، چند گاه
چو گستاخ گشتی پرستش نمایبر او هرگهی مهربانی فزای
ببر هرچه خواهد ز ماچین و چینز چیزی که خیزد ز مکران زمین
مر آن سادهدل را چنانی نمایکه من خود یکی چاکرم زین سرای
چو دانی که ایمن شد او بر تو برمرا بازگوی آن همه در به در
چنین کرد کاو گفت، بازارگانهمی برد هرگه ز چین کاروان
چو با شاه، مرد آشنایی فگندخرد یافت با مرد و بودش پسند
همی خواست هر چیز و یا میخریدهمی برد نزدیک او هر چه دید
پرستش مر او را از آن سان نمودکه هر بار هدیه بسی برفزود
چنان استوارش همی داشت شاهکه بیباژ بگذشتی از باژگاه
بسی آزمودش به سود و زیانندید او همی کژّی اندر میان
چنان خواجه با شاه دمساز گشتکه با او شب و روز همراز گشت
کسی را که گردون رساند گزنددل و هوش او اندر آرد به بند
ز هشیاری و دانش او را چه سودکه گردون همی رنج خواهد نمود
دوان رفت بازارگان پیش کوشسخنها همه بازگفتش به هوش
بخندید و گفت ای جهاندیده مردیکی خویشتن رنجه بایدت کرد
چو آمیختی رنگ و نیرنگ و سازبگویش که ای شاه گردنفراز
چرا این همه ساز خواهی ز چیننخواهی تو هرگز سلیح گزین
که در چین همی تیغ و جوشن کنندکه مانند خورشید روشن کنند
ز برگستوان و ز خود و زرهکه پیدا نباشدش بند و گره
اگر گویدت زآن نخواهم همیکه رنج تن تو بکاهم همی
و دیگر مگر کوش دارد دریغکه از شهر او جوشن آری و تیغ
بگویش که او سخت دور است ازاینبگو تا چه خواهی که آرم ز چین
نه آن نیکدل راه دارد نگاهپدر خواند او مر تو را سال و ماه
پس آن چیزها کاو بخواهد، ببرز برگستوان و ز تیغ و تبر
چو این چیزها برده باشی سه بارمرا بازگو تا بسازیم کار
فریبنده چون پیش طیهور شدزبانش به گفتار رنجور شد
بدان هدیهها بیشتر برفزودبس از خویشتن مهربانی نمود
چنین گفت با او میان سخنکه خیره بماندستم از شاه، من
که هر چیز خواهد ز ماچین و چیننخواهد همی جوشن و تیغ کین
که در هفت کشور زمین هیچ جاینباشد چنان خنجر جانگزای
چنان جوشن و تیغ و برگستوانبه گیتی ندیدهست پیر و جوان
چنین است، گفتا که گویی همیجز از مهربانی نجویی همی
مرا هرگه اندیشه آید فرازکه از تو بخواهم ز هرگونه ساز
دگر باره گویم نباید که کوشبیازارد از تو، برآید به جوش
نخواهد که ایدر سلاح آوریپس از خشم او رنج و کیفر بری
فریبنده بازارگان گفت، شاهنه همواره دارد همی ره نگاه
بدو گفت کای نیکدل، روز و شبپدر خواندت چون گشاید دو لب
همی هرچه آرم ندارد دریغدریغ از چه دارد همی گرز و تیغ
بخندید طیهور، گفتا رواستمرا خود همین آرزو و هواست
همی برد بازارگان ساز جنگکه روزی به منزل نبودش درنگ
چنین تا برفت و بیامد سه بارهمه بار او آهن آبدار
رسانید از آن پس به کوش آگهیکه کرد آنچه فرموده بودی رهی
دل پیلدندان از آن گشت شادفراوان بر او آفرین کرد یاد
به چین اندر افگند یکسر خبرکه دارای مکران برآورد سر
بگشت از ره داد و فرمانبریهمی سر بتابد بدین داوری
وزآن پس گزین کرد صد مرد گرددلیران هشیار با دستبرد
که بودند در لشکرش نامدارهمه رزمزن درخور کارزار
مر آن هر یکی را یکی اسب داددر گنج پرمایهتر برگشاد
فرستاد پس هر یکی از هزارز دینار وز جامهٔ زرنگار
غلامی نکوروی با دلبریفرستاد نزدیک هر مهتری
به جامه نکودار بازارگانبرآوردشان شاه خوارزم کان
از آن تیغ هندی و صد از زرهنهادند در بار و برزد گره
هم از جوشن و خود، صدصد بنیزبدو داد هرگونهای ساز و چیز
یلان را چنان جامه پوشیده شاهکه دارند بازارگانان به راه
بسی سازهای گرانمایه نیزهمه بار کردند و هرگونه چیز
به راه بسیلا گسی کرد و گفتکه باید که با باد باشید جفت
به بازارگان چشم دارید و گوشهمه بشنوید آنچه گوید به هوش
کسی کاو ز فرمان او سرکشیدز پادافرهم سخت کیفر کشید
چنین گفت با خواجه زآن پس به رازکه این سرکشان را بدین برگ و ساز
همه زیر فرمان تو کردهامز بهر چنین روز پروردهام
چو رفتند نزدیک دربندیانبیایند ده شیر را زان میان
شما را برآرند بر تیغ کوهبه پایان نباشند دیگر گروه
چو شب تیره گردد شما بیدرنگهمه بر کشید از میان تیغ جنگ
مرآن همگنان را ببرّید سرکه من کرده باشم به دریا گذر
یلان را چو از خاک بستر کنیدهمانگه یکی آتشی برکنید
که من چون ببینم بیایم به راهبه دربندیان برسپارم سپاه
چو غلغل رسد بر سر تیغ کوهبباشید پنجاه تن زین گروه
ز بهر نگهداشت آن ژرف چاهکه ره را همی داشت باید نگاه
دگر مردم آن جا ممانید دیرشتابنده چون سوی نخچیر، شیر
برآرید از آن باژبانان دماربه شمشیر و زوبین زهرابدار
یکی تا گشاده شود راه منبرآیم به دربند با انجمن
بشد کاروان و سوم روز کوشبشد با سواران پولادپوش
چو آمد به دربند بازارگانپذیره شدندش همه باژبان
ز دریا به خشکی کشیدند باربسی خواسته دادشان بیشمار
بدان سان که هر بار دادی همیسپاسی بدیشان نهادی همی
همه بارها را بجستند زودهمه ساز و آرایش جنگ بود
به بازارگان گفت سالار بارکه این بار یکسر سلیح است و کار
بدو گفت کاین شاه تو خواسته استبدین آرزو دل بیاراسته است
بدیدی که زین پیش بردم سه بارهمان ساز و آرایش کارزار
بیاراست پرمایه گنجی براینبسیلا توانگرتر اکنون ز چین
چو پاسخ چنین یافت، خرسند شدز کشتی به نزدیک دربند شد
تنی ده فرستاد با کاروانچه از سالخورده چه مرد جوان
ز دربند بگذشت بر تیغ کوهفرود آمدند آن یلان همگروه
جوانی ز شهر بسیلا دویدکه انبوهی از دور مردم بدید
بدان تا برد کاروان سوی شهرفزون زآن نیابد کس از رنج بهر