بخش ۱۷۶ - پیمان ستدن فرستادهٔ طیهور از کوش
ز دریا چو بر شد فرستاده مردهمان گه ز پیش وی آهنگ کرد
بیامد همه کوش را بازگفتدل کوش مانند گل برشکفت
مر او را نهانی بسی چیز داددر نیکبختی بر او برگشاد
چو روز آمد آن مرد رنجور رافرستادهٔ شاه طیهور را
بیاورد و بر کرسی زر نشاندبه خوبی فراوان سخنها براند
فرستاده از هول رخسار اووزآن هیبت زشت و دیدار او
نه کرد آفرین و نه بردش نمازچو شوریدهای پیش او شد فراز
فراوانْش بنواخت دارای چینچو ایمن شد از شاه، کرد آفرین
پس آن نامه در پیش تختش نهادچو نوشان سرِ نامه را برگشاد
سراسر همه مردمی بود و مهردلش گشت شادان، برافروخت چهر
مر او را گرامی همی داشتندزمانیش بیبزم نگذاشتند
سوم روز فرمود تا رفت پیشسخن گفت با او ز اندازه بیش
وزآن پس بدو گفت فرمان شاهبه جای آر و آن گاه بردار راه
مگر شاه را، گفت، باشد گرانمرا گر دهد دست، پیش سران
بدان سان که سوگند طیهور خوردخورَد شاه و از من نباشدش درد
فرستاده را داد شه، دست راستببستش به سوگند از آن سان که خواست