بخش ۱۶۹ - عاشق شدن کوش به دختر خویش
بخواندی زمان تا زمان دخترشکه او بود همچهرهٔ مادرش
به نامش نخواندی جز از ماهچهرخجل بود از آن روشنی ماه و مهر
ز مهرش دل کوش بیهوش گشتسرش بار دیگر پر از جوش گشت
دلش چون شد از مهر او ناشکیبسخن گفت و دادش فراوان نهیب
در گنج پرمایه را برگشادبسی چیز و پیرایه پیشش نهاد
هم از تخت دیبا هم از بوی خَوشبدو گفت کز من تو گردن مکش
چو با من بسازی فزونتر دهمجهان را به دست تو اندر دهم
دل من نخواهد، بدو گفت، شوینبیند مرا هیچ بیگانه روی
نشد هیچ خشنو به گفتار اویهمی خوش نیامدش دیدار اوی
زمان تا زمانش برِ خویش خواندسخنهای شیرین بر او بیش خواند
نهادی بسی زرّ و زیور برشمگر سر درآرد بدان دخترش
زنان را فرستاد، گفتند نیزنه شد هیچ رام و نه پذرفت چیز
چو کوش آن چنان دید دَم در کشیدکه جز خامشی هیچ چاره ندید