بخش ۱۵ - صلح و باجگزاری مانوش
به یک هفته آمد به روم آن نوندچو از نامه بگشاد مانوش بند
بخواند و فگند آستین بر زمیننهاد از بر آستین بر جبین
همی گفت کای کردگار سپهرتو افگندی اندر دل شاه مهر
تو کردی مر او را بدین مایه راموگرنه براندی بدین مرزکام
وز آن پس چو دستورش اندر رسیدهمه باز گفت آنچه گفت و شنید
به دستور فرمود تا کرد سازبه یک ماه گِرد آمد آن ساو و باز
بسی چیز دیگر بر آن برفزودغلامان و اسبان چنان کِم شنود
گزین کرد سی تن ز گردان شهرکسی را که بود از بزرگیش بهر
فرستادشان تا بر آرد به راهکه باشید یکسر نوا نزد شاه
چو سرکش بر شاه ایران رسیدبه رومی بر او آفرین گسترید
بر شاه بگذاشت آن خواستهغلامان و اسبان آراسته
از آن شاد شد شاه پیروزبختهمان گه ز طرطوس بربست رخت
به نیرنگ چون بستد آن ساو و بازبه بغداد شد شاه نیرنگ ساز
نشست از بر تخت با کام، کیبینداخت رنج و بر افراخت می
به شاهان شد اندیشه از کار اوولیکن نه آگه ز کردار او
دل هر کس از شاه ترسنده گشتبه تن هر کسی شاه را بنده گشت