گنج

بخش ۱۴۰ - برگزیدن آتبین فرارنگ را

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۵۴ بیت
فرع را فرستاد نزدیک شاهکه کی راه یابم بدین پیشگاه
مگر شاه امیدم به جای آوردبه خوبی بدین بنده رای آورد
فرستاد پاسخ که هرگه که رایکنی هر زمان شادمان اندر آی
مرا آگهی ده ز یک هفته بازیکی تا چو باید، بسازیم ساز
جهانجوی گردنده گردون بدیدهمایون یکی روز را برگزید
فرستاد طیهور را آگهیکه هر مزد روزی ست با فرّهی
به دستور فرمود تا کرد سازدر گنج‌های کهن کرد باز
به هرمزد روز آتبین برنشستترنجی و شاخی ز سبزی به دست
یکی تاج پرمایه بر سر نهادکه از باستان کس ندارد به یاد
تن و جامه و موی خوشبوی کردیکی نافهٔ مشک در موی کرد
به اسب اندر آمد هم از بامدادفرع بود با شاه و بس کامداد
همی راند تا در میان سرایهمی رفت طیهور پیشش به پای
فرود آمد و بر نشست او به تختخنک مرد نیک اختر نیکبخت
همان گاه طیهور دستش گرفتبه حجره درآورد و پیشش برفت
یکی پیرزن را ز ایوان بخواندکه توش و توانش به تن در نماند
سر از سال لرزان، تن از ماه کوزچشیده فراوان بهار و تموز
بدان زن سپرد آتبین را و گفتکه بردار پرده ز روی نهفت
دل و هوش باید که داری به جایبدان سان که گفتم مر او را نمای
ببرد آتبین را زن پیر زودنخست آن دو خانه مر او را نمود
بیاراسته، همچو باغ بهشتبهارش نهاد و نگارش سرشت
نشسته در او بیست خورشیدْ چهرخجل مانده از رویشان ماه و مهر
ز زیور تن و جامه گشته نهانز رخسارشان گشته روشن جهان
یکی گرد برگشت شاه بلنداز ایشان کس او را نیامد پسند
برون رفت خندان و با دایه گفتکز این دختران کس مرا نیست جفت
بدو دایه گفت ای گرانمایه شاهاز این بهْ بدین دختران کن نگاه
که خوبان این کوه و این کشورندبه شاه جهان بر گرامیترند
از ایشان فروغ رخ هر یکیکند ماه و خورشید را اندکی
چنین داد پاسخ که هست این چنینولیکن مرا داد شه بهْ گزین
تو گر دیگران را نمایی به منسپاس تو دارم به هر انجمن
بدو گفت کایشان فرومایه‌اندکنیزک تو رایند و کم‌سایه‌اند
بخندید، گفتا ز پرمایگانشنیدی که دیدن بود رایگان
چو از شاه درماند، دایه برفتاز آن خانه پس پرده را برگرفت
خرامان در آن خانه رفت آتبینیکی کاخ دید او چو نوشاد چین
تو گفتی مگر خانهٔ بتگری‌ستکه آزر مر او را یکی چاکری‌ست
وگرنه سپهر است با داوریقَران کرده خورشید با مشتری
بتانی به بالای سیمین ستونرخانی ز خورشید روشن فزون
همه دلفریب و همه تن‌گدازهمه چشم غمزه، همه غمزه‌ناز
نه در خوردشان زرّ و پیرایه بودنه چون دیگران جامه و مایه بود
به کنجی نشسته فرارنگ تنگگرفته ز رخسار او خانه رنگ
چو سروی که بارش بود شهد و قندچو کشتی که ملّاح دارد به بند
ز عبهر فگنده هزاران هزارفزون حلقه در گوش و دُر گوشوار
به تن بر یکی جامه‌ای بس فَرَخشولیکن ز رخسار او خانه رخش
یکی جامه بر تن فگنده ستبرچو خورشید در میغ و ماه اندر ابر
چو شاه آتبین حال و آن خال دیددل خویش را سخت بی‌حال دید
ز مهرش به مغز اندر افتاده هوشبه پای ایستاده ز دل رفته توش
دو چشم از فروغ رُخش تیره شدز خال سیاهش خرد خیره شد
چنانش بلرزید جان از نهیبکه از تن شدش توش و از دل شکیب
هم از آستان رفت تا پیش گنجفرارنگ را داد، زرّین ترنج
ببوسید و افگند اندر کنارترنج اندر آمد میان دو نار
فروغ سرانگشت او ز آتبینهمی تافت بر پنجهٔ رامتین
جهانجوی شادان از او بازگشتوز ایشان بسیلا پرآواز گشت
همه دختران زآن خجل ماندندهمه زیور از تن بیفشاندند
چو تازی بود اسب، اگرچه ستامندارد، تو تازیش خوانی به نام
بزرگان به گوهر شناسند تیغگهر زآن ندارند زآن پس دریغ