بخش ۱۲۷ - گفتگوی کوش با نوشان
دگر روز دستورش اندر رسیدبسی خوردنی پیش خسرو کشید
زمین را ببوسید و بردش نمازبپرسیدش از رنج و راه دراز
بدو گفت با آتبین کار تونگویی که چون بود پیگار تو؟
سخنگوی نوشان زبان برگشادهمه داستان در به در کرد یاد
گله هرچه کرد از بهک یاد کردکه بر ما و دیهیم بیداد کرد
یکی کرد با دشمنِ شاه دستاز این بود کز ما سواری نرست
وز ایشان سواری نخَست و نکشتاز ایرا که یکسر بدادند پشت
به خمدان مر او را بهک داد راهبه قصرین به گفتار او شد سپاه
ز رایش چو ویران شد آن مرز و بومدر این مرز برگشت بدخواه شوم
چرا نامه کرد او که من کردم اینکز آن شهر برگشت شاه آتبین
وگرنه همه چین به هم برزدینرفتی از آن شهر تا بستدی
چو دشمن به فرمان او گشت بازنه آن هردوان را یکی بود راز
بدو گفت کوش این سخن راز دارزبان را از این داستان باز دار