بخش ۱۲۱ - پیام نوشان به آتبین و پاسخ وی
دگر روز نوشان یکی برگزیدکه گوید به گفتار و داند شنید
بدو گفت از این شهر بیرون خرامز مردم سوی آتبین بر پیام
که شهری همی گوید و لشکریکه تو شهریاری و گندآوری
نه دانش بود شاه را این نشستکه این شهر هرگز نیاید به دست
به ده سال کمتر نگردد خورشکه انبار شاه آید این پرورش
فزون است انبار شاه از هزارسراسر پر از دانهٔ آبدار
اگر شاه ده سال جنگ آوردوگر روزگاری درنگ آورد
همان است روزی و شادی هماننیایدش سود از درنگ و زمان
به چین اندرون شهرها دیگر استکز این شهر دیوارشان کمتر است
که بر در نیاردش کردن درنگتوانی گشادن مر او را به جنگ
وگر شرم داری همی گشت بازاز ایدر فرستیم یک ساله باز
گر از شاه گیتی نکوهش بودز دارای چین هم پژوهش بود
ولیکن روا است پنداشتیکه از جنگ بهتر بود آشتی
و دیگر که دارای چین با سپاهبه نزدیکی ما کشیدهست راه
زمان تا زمان است کایدر رسداگر شاه برگشته باشد سزد
ز ما این سخن شاه را پند بادبه پذرفتن پند خرسند باد
چو پیغام بشنید پاسخ فزودکز این گفته شهری نیابند سود
زن و کودک کوش و گنجش بنیزبه من داد باید دگر هیچ چیز
مرا با سپاهی و شهری چه کارچو از کاخ دشمن برآمد دمار؟
فرستاده زی شهر چون بازگشتاز او کوی و برزن پرآواز گشت
ز پاسخ بترسید مردم همهفتاد اندر ایشان بسی دمدمه
که این کی توان کرد و کی شاید اینچه گوییم فردا به دارای چین
دگر باره یک ماه کردند جنگبه سنگ و به زوبین و تیر خدنگ
فراوان ز خمدان و چین کشته شدز خون بارهٔ شهر آغشته شد