بخش ۱۰۲ - شکست کوش
شد از کوه غلتان گران سنگ سنگاز این سان دو روز و دو شب بود جنگ
زبر سنگباران و از زیر تیردل دیو گشت اندر آن رزم پیر
سر سرکشان یکسر آغشته شدکمرها ز خون لالهگونگشته شد
به سنگی سپاهی همی شد هلاکدل کوش از آن کوه شد دردناک
ز یاران خود کشته چندان بدیدکه از کوه خون سوی دریا رسید
دگر لشکر آمد به طیهوریانببستند بر رزم جستن میان
بکشتند چندان دلیران به سنگکه از کشته شد راه دربند تنگ
دلیران طیهور گشتند چیرسپه را ز دربند کردند زیر
چو کوش آن چنان دید برگاشت رویبه دریا کنار آمد او پوی پوی
از این لشکر گشنِ چندان هزارنرستند جز هفتصد نامدار
به کشتی نشستند و راه گریزرهانید جان از دم رستخیز
چو آگاهی آمد به طیهور از اینهمی تاخت با لشکر و آتبین
به راه اندرون مژده آمدش پیشکه برگاشت روی آن بدِ زشتکیش
فزون از هزاری نماندش سپاههمه کشته گشتند و خسته تباه
از آن مژده طیهور شد شادمانسوی آتبین راند هم در زمان
یکایک ببوسید چشم و سرشبه بر درگرفت آن گرامی برش
بدو گفت گفتار تو گشت راستبه گیتی چنین رای هرگز کراست؟
ز بیرایی خویش آگاه گشتبر آن یک سخن آتبین شاد گشت
همان گه بفرمود تا مرد کارمر آن راه دربند کرد استوار
کشیدند دیوار پیش درشبرافراخت از کوه برتر سرش
دری آهنین بر نهادش بزرگشد ایمن ز کردار کوش سترگ