گنج

بخش ۱ - در شکر باری تعالی

وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)۳۹ بیت
تو را ای خردمند روشن‌روانزبان کرد یزدان از این‌سان روان
خرد داد و جان داد و پاکیزه‌هوشدل روشن و چشم بینای و گوش
که او را به پاکی ستایش کنیشب و روز پیشش نیایش کنی
بیاموزی آن را که آگاه نیستدلش را بدین بارگه راه نیست
چو دل‌ها که بینی همه روشن استبسا دل که در بند آهرمن است
شناسد خداوندِ خود را ستورچرا بود باید دل و دیده کور
نگارندهٔ ماه و مهر و سپهرچنان دان که پیداتر از ماه و مهر
از آن چت گمان آید او برتر استوز آن کت نشان آید او دیگر است
نشان است هستیش را هرچه هستچه بیننده چشم و چه گیرنده دست
چه باران و باد و چه ابر بهارچه خندان گُل و لالهٔ جویبار
همه دیدنی آفریده‌ست و بسندید آفریننده را هیچ‌کس
برین جهان هر زمان بر فزونپدید آوریده ز کاف و ز نون
نه در آفرینش کسی یار اونه رنجی مر او را ز کردار او
زمانی نبوده‌ست بی او زمانمکان‌آفرین است و او بی‌مکان
گُل و برگ گُل بین که خاشاک خشکبه بار آید و ناف آهو به مشک
نه بر بازی آورد ما را پدیدنه کرسی ز بهر نشست آفرید
جهان کرد او، بی‌نیاز از جهاننهان نیست کز بیم دشمن نهان
یکی آشکارا و نادیدنی‌ستنشانش شب تیره و روشنی‌ست
ز تیره شبان، روز روشن کندز باران، رخ خاک گلشن کند
بهاران همه گل کند جویبارخزان برف بندد همه کوهسار
ز هر دانه ده خوشه آرد برونکه هر خوشه صد دانه دارد فزون
ز سنگ آتش آرد چو از ابر آبهم آب آرد از سنگ و برف از سحاب
ز باران صدف پر ز گوهر کندچنان کز نی سبز شکّر کند
کند مایه‌ور سنگ و خاشاک جویمر این را به رنگ و مر آن را به بوی
مر این سنگ را لعل و یاقوت ناممر آن چوب را نام شد عود خام
طبایع‌پذیر و ستاره‌شناسز یزدان ندارند هرگز سپاس
طبایع چه داند همی نیک و بدستاره نداند روان و خرد
چه کار آید از زهره و از زحلبه دریا بود حوت و بر خوان حمل
تو را فلسفه سوی نیران کشیدبه کام پلنگان و شیران کشید
مخار از بنه گردن اژدهاکه گر دم زند زو نیابی رها
نبوده‌ست هرگز که یزدان نبودنباشد که نبوَد نشاید ستود
تو را با چرا و چگونه چه‌ کار؟مکن با خداوند خود کارزار
فزون آمد از باز، تیهو به رنگولیکن مر او را ندادند چنگ
ز بلبل به تن زاغ برتر فزودولیکن چو بلبل نداند سرود
چه کار آمد از غرم پاکیزه رنگکه باشد شکار هِزبر و پلنگ
تو را بی‌هنر، کشور و لشکر استمرا باهنر، بخشش اندک‌تر است
جهان‌آفرین این‌چنین آفریداز آغاز گشت این شگفتی پدید
همه پنج روز است چون بنگریمتن‌آسان و رنجور هم بگذریم
سبک‌بار بهتر به هر دو سرایسبک‌بار بهتر پسندد خدای