گنج

بخش ۹ - آگاهی یافتن شاه بهمن از مرگ کرکوی و فرستادن پارس با لشکر به رزم برزین

۴۵ بیت
شهنشاه مر جامه را کرد چاککلاه از سر انداخت بر روی خاک
بپردخت از آن بارگاه انجمنسخن رفت از آن گونه با رایزن
که این را چه چاره سگالیم بازکه شد کار برزین به ما بر دراز
بدو گفت فرزانه پاک‌تنکه ای نامور شهریار ز من
یکی لشکری ساز از ایران سترگبر ایشان یکی نامداری بزرگ
چو پیوسته گشت این دو لشکر به همدل شاه ایران نباشد دژم
جز از پارس این رزم را نیست کسکه مردی بزرگست و با دسترس
همانگاه با پارس پرهیزگاربگفت و سپه را برآراست کار
سپه ده هزار از یلان برگُزیداز اختر یکی روز فرخ بدید
سپه را گُسی کرد شاه دژمبه ساری به رسیدند هر دو به هم
پذیره شدندش سران سپاهبه کرکوی یل برنهاده گناه
ز کرکوی پرسید و از کار اویهم از رستم تور و کردار اوی
همه دختر پهلوان باز گفتسخن‌های تور سرافراز گفت
بگفت آنک مر مرزبان را ببستدل ما را بدان بستن او بخست
وزان رزم کرکوی و آوردگاهکه چون گشت بر دست او بر تباه
چو بشنید پاسخ چنین کرد یادکه گستاخ بر زور خود کس مباد
چه بایست در بیشه کردن کمینز بهر یکی اسب با ساز و زین
چنین کرد کرکوی تا لاجرمدل ما شد از کشتن او دژم
ز برزین بخواهم من این کین اویکنم تیره روشن جهان بین اوی
به برزین چو آگاهی آمد ز پارسدژم شد ازو مرد نیکی شناس
به جایش همی گفت اگر شهریاربُدی بهترستی درین کارزار
من او را یکی نامور دیده‌امبه مردی ورایش پسندیده‌ام
درین بود کز ره سواری نژندیکی نامه آورد کرده به بند
سرش برگشادند و برخواندندز گفتار خیره فروماندند
چنین بود کای پهلوان بزرگنشاید شدن با زمانه سترگ
مکش گردن از راه گیهان خدیوخرد را رهایی دِه از دست دیو
که هر کس که از شاه ایران بگشتچنان دان که از راه یزدان بگشت
همانا که باشد ترا این درستکه هرگز نیابی تو شاهی نخست
تویی پهلوان‌زاده و پهلوانفزونی مجوی اندکی تا توان
پسر را همان بِه که رای پدرنگه دارد و نگذرد ز استر
سبویی که باشد نهاده درستاز آن بِه خردمند جای نجُست
مرا شاه ایران از آن پیش توفرستاد تا مرهم ریش تو
بسازم برون آرم از دلت کینبیایی بَرِ شهریار زمین
جهان پهلوان باشی و مرزبانز تو گشته خشنود شاه جهان
چو فرمان یزدان به جای آوریدلت زی خرد رهنمای آوری
زبان را بسی رنجه کرده‌ست شاهبه پوزش وگرنه نکرد او گناه
بدین آمدم من که پوزش کنمترا نیز لختی نکوهش کنم
نه از بهر آن آمدم با سپاهشوی خیره بر دست ما بر تباه
مکن نیز فرمان دیو نژندبه جای آر آزرم شاه بلند
ترا بهترین کار پند منستگزند تو یکسر گزند منست
ترا سود دارد سخن‌های مننگر تا نگردی تو از رای من
کزین پس نباشد ترا روی کارگر آسیب یابی تو زین روزگار
همی پند گویم من از روی مهرندانم که چون گشت خواهد سپهر
سخن هر چه داری سراسر به دلبگوی و مپوش آفتابش به گِل
چو خواننده از سر به پایان رسیدبه جز پاسخش هیچ چاره ندید