گنج

بخش ۲۳ - آوردن خاقان چین رستم تور را پیش شاه بهمن و آشتی کردن شاه و رستم

۱۳۶ بیت
تو با روشنه جام بده گسارکه من رفت خواهم بَرِ شهریار
وز آنجا شتابان بر شاه شدچو شاه از دل شادش آگاه شد
بدو گفت کاین شادمانی ز چیستبه بند اندرون کامرانی ز چیست
چنین پاسخ آورد آن نامدارکه هنگام شادیست ای شهریار
که کم گشت تور از میان سپاهمرا آگهی آمد اکنون ز راه
سرافراز برزین و گردان همهبه خاک اندرونند و مردان همه
بَرِ شاه دستور فرخنده بودلبش زان سخن‌ها پر از خنده بود
بدو گفت بهمن چه خندی بگویکه از مژده کردی پر از خنده روی
بدو گفت کای شاه تور اندرستبه رامش نشسته به شهر اندرست
یکی دختر خوب‌رخ همبرشنشسته‌ست و باده اندرش
نه گم گشت و نه نیز شد ناپدیدمگر گوش خاقان دگرگون شنید
بدو گفت خاقان خسرو پرستکه با او چه سازی گر آید به دست
کجا یابم از بخت فرخنده گفتکه بنمایدم باز روی از نهفت
به دست من آید درین شهر تورپدید آید از گوشه‌ی جنگ سور
به خاقان چنین گفت دستور پاککه از شاه ما را ترا نیست باک
چنانک آشتی را سَرِ مایه اوستمرین کار را برترین پایه اوست
گر ایدر پدید آید آن نامدارشود روی این آشتی بر تو خوار
جزین نیست مر شاه را هیچ کامبه دیدار این گرد فرخنده نام
سر افراز خاقان به دستور گفتکه با رای تو آفرین باد جفت
تو شه را بدین گفته خرسند کنبه سوگند سخنش یکی بند کن
که من رستم تور را ناگهانبیارم به نزدیک شاه جهان
هم اندر زمان شاه سوگند خوردبه روز سپید و شب لاژورد
به یزدان کجا چرخ دارد به پایبه زر دشت کوهستمان رهنمای
به خون گرانمایه اسفندیاربه جان بزرگان این روزگار
که گر رستم آید به نزدیک منبرافروزد این کار تاریک من
نبیند بدی از من آن مرزباننیازارم او را به دست و زبان
نه کس را گمارم بر آزار اوینه یاد آوردم هیچ کردار اوی
برون رفت خاقان همانگاه به دربیامد بَرِ رستم نامور
بدو گفت برخیز تا پیش شاهشویم و ببوسیمش آن تخت و گاه
به خاقان چنین گفت پس پهلوانکه با من بدین‌سان ندادی زبان
نه درخورد کردی تو گفتن به شاهکه آزرده‌ام شاه را چند گاه
چنین گفت با او که اندیشه نیستجهاندار با من جفا پیشه نیست
فراوان بدو داده‌ام پندهاذوانش ببستم به سوگندها
بگفت این پس دست او درگرفتبه پیش شهنشه ره اندر گرفت
همه راه می‌گفت آن سرافرازکه در پیش شه بُرد باید نماز
خود و نامور دختر پر ز شرمز بس چاره گردنش کردند نرم
چو در پیش تخت شهنشه رسیدز شادی سر شاه بر مَه رسید
چو تور دلیر اندر آمد به خمرمید از دل شاه رنجور غم
به تختش برآورد شاه زمینزمین را ببوسید تور گُزین
بدو روشنه گفت کای شادکاممن این اژدها را کشیدم به دام
گر او را یکی موی کمتر کنیمرا بی‌گمان خاک بر سر کنی
کنم خویشتن را هم اکنون تباهمگرب خشد او را به من بنده شاه
بخندید و گفتا که بخشیدمتکه هم شیر و هم خوب رخ دیدمت
به تور دلاور چنین گفت شاهکه با او برو هم بدان بزمگاه
به رامش بباشید تا بامدادکه اکنون زمانه همه کام داد
پری‌چهره و شاه و خاقان و توربرفتند و ز دل غمان کرده دور
به شادی بدان بزم باز آمدندسوی باده و رود ساز آمدند
شب آمد بیاورد دارای گنجز دینار شاهنشهی بدره پنج
ده از بدره‌ی شایگانی درمبیاورد بنهاد با وی به هم
ده از گوهر آبدار گزینده از تخت زربفت دیبای چین
ده اسب گرانمایه زرین ستامز ترکان نوشین لبان ده غلام
کلاهی که آن بر سر شاه بودز گوهر درفشان‌تر از ماه بود
فرستاد نزدیک تور گزینبه دست جهاندار خاقان چین
بدو گفت خاقان ز گفتار شاهکه چون رنجه گشتی بدین جایگاه
سزا دیدم این پای رنج ترافرستادم از بهر گنج ترا
اگر کشور و گنج من هر چه هستببخشی نیارد کسی پیش دست
شد از شاه ایران دل تور شادفراوان برو آفرین کرد یاد
پشیمان شد از کین و آزار اویبدان پاسخ ناسزاوار اوی
دگر روز از بامداد پگاههمی رفت رستم به نزدیک شاه
پذیره شدش شاه و دستش گرفتوز آنجا خرامان سوی تخت رفت
نشستند پس خوردنی خواستندبخوردند و بزمی بیاراستند
زبان بزرگان پر از آفریننهادند سر پیش او بر زمین
چو اندیشه باده ز دل دور کردزبان پاک دستور رنجور کرد
به تور سرافراز گفت ای دلیرشهنشه مرا آرزو بود دیر
که تو سازگاری کنی در میانبیابی بینی تو کار کیان
کنون بود فرمان گیهان خدیوکه نفرین بد باد بر جان دیو
که کین افکند دیو و آزار بدمن از دیو بینم همه کار بد
جهان پر ز دیوست و مردم بَدَستمیان اندرون اندکی بخردست
شده چرخ با دیو بد سازگاربدین ابلهان ساخته روزگار
همه ساله فرمان دیو نژندشده بر دل هر کسی زورمند
ندانند مردم که این روز پنجهمی اسیری بایدش بود و رنج
کنون چون ترا دید پرمایه شاهبه دیدار تو گشت شادان سپاه
یکی سخت با شاه پیمان ببندکه خرسند شد پهلوان بلند
گرفت آنگهی هر دو را دست راستبخوردند سوگند از آن سان که خواست
که از یکدیگر کینه از هیچ روینجوییم و ناریم زشتی به روی
نداریم از آن پس سر دشمنینیاریم کردار آهرمنی
چو ایمن شدند از بَرِ یکدگربدو داد بهمن کیانی کمر
یکی خلعت خسروانیش دادوز آن پس جهان پهلوانیش داد
بدو گفت هر چند ما را خوشستدل پهلوان بی‌تو در آتشست
که تنها بماند او ز دیدار توندارد خود آگاهی از کار تو
به گیتی چچنان مبیناد کسنباید مرا رنج او زین سپس
تو برخیز و ندزیک برزین خرامدل کن به دیدار خود شادکام
فرستاد با او فراوان سپاهسواران گُردافکن و رزمخواه
گرانمایه دستور فرخنده پیبه پیشش همی تاخت نزدیک کی
چو دروازه را باز فرمود شاهبرون آمد از شهر لختی سپاه
طلایه به برزین شتابید زودبه انگشت لشکر بدیشان نمود
چو برزین بدان اندکی دیدشانسواری بیامد بپرسیدشان
که از شهر از این‌سان ز بهر چه کاربرو آمد این لشکر نامدار
چنین پاسخش داد گوینده مردکه یزدان همه کارها خوب کرد
سرافراز تورست و لختی سپاهکه کرد آشتی با گرانمایه شاه
کنون سوی برزین شتابد همیکه او را سر از کین بتابد همی
فرستاده برگشت و آمد چو بادجهان پهلوان را ازین کرد یاد
فرو ماند خیره ز گفتار اویز تور سرافراز و از کار اوی
همی گفت کو شد به سوی شکارکجا آشتی کرد با شهریار
از ایدر به نخجیر شد با سپاههمانا سوی شهر گم کرد راه
همانگه پذیره شدش پهلوانفراوان پیاده ز پیشش دوان
مر آن نیک‌دل را به بر درگرفتبه سوی سراپرده ره برگفت
دگر باره دستور روشن‌روانسخن گفت بسیار با پهلوان
که یزدان ببخشود بر لشکریمگر گم شود کینه و داوری
سپهبد بدین آشتی کرد رایولیکن تویی مایه‌ور کدخدای
تو نیز ای چهان پهلوان رام گَردبِنه تیغ و پیرامن جام گُرد
که در دل نه خوبست کین داشتنروان را به کینه جز این داشتن
بدین سر ز خون مر ترا سود نیستبدان سر روان از تو خشنود نیست
اگر کینه جُستی کشیدی تو کینو گر چه شود ز خون سرخ گردد زمین
هنر گشت پیدا و نامت بلندمنه بر دل خویشتن سخت بند
ز نزدیک خود دیو را دور کنزبان را به سوگند رنجور کن
که با شاه باشی به دل سازگارنجویی تو با او دگر کارزار
تو فرزند باشی و بهمن پدرنخواهید بد بر تن یکدگر
بدو گفت سوگند چون شد درستهمی شاه را خورد باید نخست
دل شاه باید که خستو بُوَدز بدها ورا کینه یکسو بُوَد
اگر کم کند بر سپه مِهر شاهبه کژی درآید روان سپاه
سپهبد به مردم گرامی بُوَدبه لشکر شهنشاه نامی بود
ز لشکر هنر باید از شاه مهربه بخشش گشاده بُوَد تازه چهر
اگر شه نیاید به بیداد و کینبه فرمانش گردد سراسر زمین
و گر باشدش سوی پیکار رایفراوان نباشد ابَر تخت جای
بر او پارسا مرد نفرین کندسپاهی همه دل پر از کین کند
مرا با شهنشاه کینست و خونیکی دست ازین باز دارم کنون
اگر چه به من سخت بیداد کرددل دشمنانم به من شاد کرد
مرا برنشاندند بر پشت پیلسپاه ایستاده دو رویه دو میل
بپوشیده بر من گلیمی سیاهنه ترس از خدا و نه شرم از سپاه
مرا پیش بهمن گناهی نبوددرآن روز با من سپاهی نبود
را گفتم ای شاه فرخنده فالبمان تا ببینم یکی روی زال
همانست دستان که دیدیش گفتنه چیزی شده‌ست او نو آیین نجست
چه بودش ز دیدار دستان زیانبماندی مرا آشتی در میان
دو تن چون نهد جنگ را پیش پایهمان آشتی نماند به جای
بدو گفت دستور کز راه دادنباید که آری گذشته به یاد
چو شد دی و فردا نیامد هنوزچرا گشت باید در اندیشه کوز
مدان زندگانی ز یک روز بیشچه فردا ندانی چه آیدت پیش
بی‌آزارگر بگذرد روزگاربه از شورش و خون وز کارزار
که این تیره گیتی سپنجست تنگکه را بود جاوید در وی درنگ
جهاندار برگشت و سوگند خوردتو نیز از ره آشتی بر مگرد
بگفت این و بگرفت دستش به دستروانش به گفتار سوگند بست
به آذرگشسب و به اُستا و زندبه جان و سر پهلوان بلند
به سام نریمان و گرشاسپ گردکه گوی از دلیران گیتی ببرد
که با شاه ایران نجویم بدینگهدارمش بر ره ایزدی
وزانجا به مژده بر شاه شداز آن آشتی لشکر آگاه شد