گنج

بخش ۲۰ - رزم خالد با ایرانیان و کشته شدن خالد بر دست رستم تور

۱۲۷ بیت
همانگاه خالد برفت از سپاههمی رفت تا هم بَرِ قلبگاه
بگردید پیش و پس و چپ و راستباستاد و آنگه هماورد خواست
همانگه برو شد شهِ پُشتکوهکه از گرز او کوه گشتی ستوه
گرانمایه را شرم‌زن نام بودگهِ رزم کوهِ بی‌آرام بود
درآمد یکی پیشدستی نمودبزد خشت بر مرد تازی چو دود
یکی درقه‌ای داشت از گاومیشچو آن زخم دید اندر آورده پیش
گذر کرد از درقه‌ی او سنانپیچید خالد همانگه عنان
بزد نیزه بر سینه‌ی شرم‌زنز جوشن گذر کرد و آمد به تن
ز پشتش برون‌آمد و جان بداددل بهمن از مرگ او گشت شاد
سواری به پیش وی آمد دمانبیفکند خالد ورا در زمان
سه دیگر چنین و چهارم چنینبیفکند هفت آن سوار گزین
دو بدره درم در هم آمیختندببردند و در پای او ریختند
دل لشکر پهلوان تنگ شدرخ هر یک از رنگ بی‌رنگ شد
همانگه بیاراست بانوگشسبز بهر نبرد اندر آمد به اسب
چو آمد به میدان برانگیخت گردهم از باد بروی یکی حمله کرد
بزد بر سرش گرز هم در زمانکه آواز او شد سوی آسمان
بجنبید خالد به زین کوهه برنه از زخم گرزش خم آورد سر
بگردید او با دلاور سوارزدش بر کمر نیزه‌ی آبدار
بر آن جوشن نامور کار کردسنان ورا پهلو افکار کرد
به زخمی بشد نیزه‌ی او قلموزان خستگی شد دل او دژم
چو خالد یکی تیغ را برکشیدهماورد او جای بودن ندید
گریزان شد و خالد اندر قفاکشیده برو تیغ کین و جفا
وز آن پس دلیران و پرمایگانبه پیش آمدنش یکان و دوگان
چنین تا بیفکند هفتاد مردپر از کشته افکنده دشت نبرد
بترسید ازو لشکر پهلوانبه رنگ بهی گشتشان ارغوان
همه لشکر افتاد در گفت و گویهمه کس پیچید از آن رزم روی
همه سر کشان جای بگذاشتندهمه روی از آن رزم برگاشتند
هزیمت چو نزدیک رستم رسیددر آن ناتوانی دلش نارمید
از آن خوابگه زود بنشست راستبپرسید این شورش ایدر چراست
بدو گفت گوینده کای نامداربرون آمد از دشمنان یک سوار
همه سرکشان را بیفکند پاکبرآورد از لشکر ما هلاک
هنوز استاده‌ست بر دشت کینجهان پهلوان بر نهاده‌ست زین
همی سازد او تا شود سوی جنگندارد همی پیش او کس درنگ
بدان ناتوانی درآمد ز جایهمانگه به اسب اندر آورد پای
برهنه سر و پای و اندام نیزتبر بود با او که دگر هیچ چیز
چو برزین شد آگه که آن نیک‌خویهمی سوی خالد شود راه‌جوی
بیامد درآویخت با او به راهچنین گفت کای مر مرا نیکخواه
تو از ناتوانی چنانی که نالبمان تا شوم پیش آن بدسگال
بسی رستم تور سوگند خوردکه جز من نجوید کسی این نبرد
برفت و جهان پهلوان بازگشتز رستم دو لشکر پر آواز گشت
چو نزدیک خالد رسید آن دلیربغرید ماننده‌ی نره شیر
بدو گفت کای بدرگ بدنژادبه رزم اندرون چرخ داد تو داد
بکشتی ز مردان ما لشکریکه بودند از آن هر یکی سروری
هم اکنون به بینی که کین چون کشمچگونه میان تو در خون کشم
بدو گفت خالد که تندی مکناگر کوه بُرزی بلندی مکن
چو نیرو دهد داور آسمانبه ایشان رسانم ترا این زمان
بگفت این و تیغ از میان برکشیدتو گفتی کز آن رزم رنجی ندید
برآورد تا برزند بر سرشنظاره برو نامور لشکرش
به رویش یکی سخت برزد تبرشکسته شد آن گوهر مایه‌ور
دگر باره زد بر بناگوش اویبینداخت نیمی سر و دوش اوی
فرو گشت خالد ز پشت ستوربه ایرانیان اندر افتاد شور
وز آن جایگاه رستم کینه‌جویسوی لشکر بهمن آورد روی
درافتاد ماننده‌ی پیل مستصف لشکر دشمنان برشکست
چو برزین بدیدش چنان تازیانرکابش گران شد سبک شد عنان
ز جای اندر آمد چو کوه گرانچو مرغی شده خنگ در زیر ران
بجنبید یکباره لشکر ز جایبر آمد غو کوس و شیپور و نای
دو لشکر ز کینه برآمد بهمیکایک به کردار شیر دژم
برآمد خروش و ده و دار و گیرز شست دلیران بیارید تیر
کمان گشت چون ابر پولاد بارکمند ای شگفت اژدها گیر مار
سنان‌ها به خون یلان تیز گشتسر تیغ رخشنده خونریز گشت
ز کشته چنان گشت دشت بزرگکه ده سال از آنجا خورش بافت گرگ
چنان گشت دجله که در ماهیانهمه مغز بودی خورِ ماهیان
سنان و سر نیزه جان‌گیر شددر و دشت پر خسته‌ی تیر شد
خدنگ یلی از کمان‌ها بجستکه جان و دل مرزبانی بخست
دو روز و دو شب همچنان جنگ بوددو لشکر پریشان پر آهنگ بود
سوم روز چون بردمید آفتابچو زرآب شد رنگ دریای آب
سرافراز برزین لشکرشکنیکی حمله آورد با چند تن
شه غور با رستم نامدارز خویشان او مرزبان و تخار
چو یزداد و زربانوی تیزهوشهمه گرزها بر نهاده به دوش
چو پیلان مست اندر آشوفتندیکی زخم بر قلبگه کوفتند
برآمد ز زخم یلان چاک چاکسر نامداران درآمد به خاک
سواری یکی تیغ زد بر درفشنگونسار گشت آن درفش بنفش
چو لشکر درفش همایون ندیدبترسید و راه هزیمت گزید
همه روی از رزم برگاشتندکجا شاه را کشته پنداشتند
از آن هر سپاهی به راهی گریختهمی هر یکی جایگاهی گریخت
پی شه گرفتند برزین و تورشبانگه ز لشکر بماندند دور
دو رود روان بود بر پهن دشتشهنشه به یک روز از آن برگذشت
نه دستور با وی نه گردان جنگرسید اندرو رستم تور تنگ
چو از دور برزین مر او را بدیدخروشی به چرخ برین برکشید
سپهدار برزین بیامد چو بادبَرِ شاه بهمن شد آواز داد
چنین گفت کای بهمن اسفندیارگرفتار کردت به خون کردگار
بیابی کنون بر، تو از کارهابه بینی تو پاداش کردارها
ز پس گیر تا من ببندمت دستبه بندی که هرگز نشاید گسست
فرستم تو را سوی گور پدرروان تازه گردد مر او را ز سر
اگر خواهم از تن بریزمت خونز دار اندر آویزمت سرنگون
و گر خواهم آزاد گردانمتو گر خواهمی شاه و کی خوانمت
چو بهمن چنان دید خیره بماندزمانی همی نام یزدان بخواند
شکسته زبان گفت کای نامدارنیاید همی شرمت از کردگار
کدام از یلان شاه را دست بستکه تو بست خواهی ازین گونه دست
تو با من همان کن درین روزگارکه باب تو کردی گه کارزار
کجا هر که گشتی اسیر و نژندندیدی روا بر تن او گزند
ورا اسب دادی و زین و ستامازین نیکویی‌ها بگسترد نام
مرا گر بریزی تو امروز خوننگوید ترا هیچ کس چه و چون
نه کین مرا خواستاری بُوَدنه پاداش تو بند و خواری بُوَد
ولیکن ز یزدان پروردگارسزد گر بترس ز روز شمار
خورم با تو امروز سوگند سختکه بیزار گردم من از تاج و تخت
بمانم به تو پادشاهی و گنجز گیتی یکی گوشه گیرم سپنج
نیایش کنم پیش پروردگارچنین تا به آخر به وقت شمار
ز زاری که بهمن به پیشش نمودهمی هر گهی لابه‌‌ای نو فزود
دل رستم تور بروی بسوختبه دست خرد چشم خیره بدوخت
به برزین چنین گفت کای نیکنامببخشای کاکنون رسیدی به کام
چو شاه جهان لابه سازد همیتو نیز ار ببخشی بشاید همی
بدو پهلوان خشم و تندی نمودنداردش گفت این چنین لابه سود
که بیچاره باب من آن روزگارهمی خواست ازوی بسی زینهار
نبخشود و بردار کردش به دشتهمی دوست و دشمن برو برگذشت
کنون چو گرفتار کردش گناهچو روباه گشته‌ست شیر سیاه
همانگه کمان رو فرو کرد زهبدان تا زند بر دو دستش گره
خروش آمد و بانگ اسبان شنیدهمانگاه خاقان دریشان رسید
ابا وی یکی لشکری بی‌شمارهمانا فزون آمد از سی هزار
همی شاه را جست از آن انجمنچو درمانده دیدش میان دو تن
شما را هنر نیست گفت اندکیکه کوشید ازین‌سان دو تن با یکی
چو لشکر دید برزین و توربه یکبار از شاه گشتند دور
وزان روی بانو شسب گُزینرسید اندرو با سپه همچنین
برابر دو لشکر فرود آمدندهمه در میان دو روز آمدند
همه شب سپاه آمد از هر دو رویزخاور چو خورشید بنمود روی
کم آمد از ایرانیان ده هزارکه کشته شدند اندر آن کارزار
دو چندان دیگر شده بر ز پیشبریده امید از تن و جان خویش
از آن لشکر پارس و مردان کوهکم آمد سپه شش هزار از گروه
چو خورشید زیر زمین نهفتبه شاه جهاندار دستور گفت
که برخیز با چند مردان خویشبه راهی برون بر کنون جان خویش
که من دشمنان را به چاره سه روزبدارم روان را به اندُه مسوز
همی رو شتابان مبین باز پسنباید که دانندت از راز کس
دگر روز دستور فرخنده نامفرستاد نزدیک برزین پیام
که ما را سپه بیشتر خسته‌اندبه بند زمانه فرو بسته‌اند
دو روز از پی خسته و مستمندرها کن تو شمشیر و گرز و کمند
چو از خستگی بهتر آید سپاهمن و دشمن و لشکر و رزمگاه
سپهبد زمان داد و آرام کردرخ از شادکامی چو گل فام کرد