گنج

بخش ۱ - باز آمدن بهمن از هند به ایران و رها کردن زال و دختران رستم از بند

۱۹۹ بیت
به هشتم که شد عاج چون آبنوسز درگه خروش آمد و بانگ کوس
سپاه از دَرِ هندوان شد روانهمان شادمان گشته پیر و جوان
سه منزل بشد تندبر با سپاهمر او را یکی خلعت آراست شاه
بدو داد یکسر همه باهلهچو آمد به کشمیر شیر یله
خبر یافت از وی جهاندار صورپذیره شدش جان و دل را به سور
به باغ اندر آوردش آن پاک تنبه هنگام بشکوفه نارون
برآسود ده روز با رود و میهمی بود شادان شه نیک پی
دهم روز چون رفتن آمد پدیدگرانمایه صد پیل پیشش کشید
بریشان برافکند برگستوانتو گویی زمین گشت کوه روان
ز تن جامه خویش برکند شاهفرستاد نزدش قبا و کلاه
بسی تازی اسبان با زین زربسی خوبرویان زرین کمر
بسی جامه زر و گوهرش دادفزون زان کجا داشت کشورش داد
وزانجا سپه سوی جیحون کشیدبه راه اندرون روز و شب نارمید
ز جیحون سوی سیستان رفت شاهفزود آمد از ره بدان جایگاه
سراپرده زد بر لب هیرمندهمی بود شادان و دور از گزند
چو لشکر برآسود فرمود شاهبه فرزانه تا عرض کردش سپاه
کم آمد ز لشکرش پانصد هزارکه شد کشته بر خون اسفندیار
سپاه آنچه بگذشت در عرض گاهنویسنده آورد نزدیک شاه
فزون‌تر نیامد ز سیصد هزارکسی کو بُدی در خور کارزار
بفرمود فرزانه را شاه گوکه تا سیستان را کند باز نو
بران دشت کردند سالی درنگجهان گشت بر پیشه‌ور مرد تنگ
ز هر پیشه‌ور مردم آمد پدیدوزان پس یکی جای خرم گزید
از آنجا که بُد سیستان درگذشتیکی پیشش آمد دلارای دشت
پسند آمد آن را به دل شاه کیبفرمود کانجا فکندند پی
درو راست کردند بازار و کویبه بازار و کوی اندرون آب و جوی
بیاراستندش به ایوان و کاخبه باغ و به میدان‌های فراخ
سرای سرافراز دستان سامبرافکند و یک ماه شد آن تمام
از آن خوب‌تر شد که بود از نخستوگرنه همان بود گویی درست
چو بهمن بپردخت از آن آب و گُلبه دروازه‌ها برنهادند پل
بیامد پدید آن دلارای شهرز شادی دل شاه برداشت بهر
همانگاه فرزانه را پیش خواندبدو گفت کایدر یکی کار ماند
بدانگه که ما سیستان بستدیمهمه کاخ دستان بهم برزدیم
چه برداشتیم از سرایش ببینز زر و ز دینار و فرش گزین
بدو گفت فرزانه کای شاه رادچنان خواسته کس ندارد به یاد
ده و دو شمردیم بیت العروسکه هرگز ندید آن چنان فیلقوس
در آن هر یکی هفت خانه بلندسرش برتر از شصت یازی کمند
که بالا و پهنا درش بود هفتچنان بر دل هیچ مردم نرفت
به دینار یکسر بینباشتهگذشته ز سر خوار بگذاشته
بدو گفت کز زیر بالین سامنگر تا چه آوردی ای نیکنام
چهل گنج‌نامه بدو داد و گفتکه آن هر چهل هست اندر نهفت
بفرمود تا دشت بشکافتندیکایک همه گنج‌ها یافتند
نیامد ز برداشتن گنج کمنویسنده را رنجه دست و قلم
کشیدند زی خانه زال زربینباشت آن خانه‌ها تا به سر
ز هر گونه‌ای جام‌ها خواستندنهادند بر تخت و آراستند
سرایی بدین‌سان دلارای کردفراوان پرستنده بر پای کرد
هر آن کس که از سیستان رفته بودبفرمود باز آمدن جمله زود
بسی دادشان مایه نیکوییز دینار و ز جامه خسروی
شد آن شهر پر مایه آراستهپر از مردم و نعمت و خواسته
سر سال و جشن فریدون رسیدجهان گشت پر لاله و شنبلید
به نوروز فرمود شاه بزرگبیاراستن بارگاه بزرگ
سراپرده‌ای کان منوچهر داشتبرو بر ز خوبی بسی مهر داشت
پرستنده، بر دشت خرم بزدمر آن را پرستنده افزون ز صد
دو فرسنگ بالای آن پرده بودبه دیبای رومی برآورده بود
ستون‌ها سراسر همه سیم و زرنشانده درو گونه گونه گهر
نهاد اندرو تخت و گاه بزرگکه خود ساخته بود شاه سترگ
ز زر و گهر بود بگداختهمهندس به صد چاره پرداخته
بران تخت تختی ز یاقوت زردبرابر یکی دیگر از لاژورد
ز کرسی زرین فزون از هزارنهاد از چپ و راست هم زین شمار
بزرگان نشستند در پیش تختچو بر تخت شد شاه پیروز بخت
کشیده غلامان دو فرسنگ صفهمه نیزه و تیغ و زوبین به کف
سپه را برآراست سیصدهزارکشیده همه تیغ زهر آبدار
ز پیلان برگستوان‌ور دویستتو گفتی به ایران زمین جای نیست
وز آن پس بفرمود تا پنج دارزننده بزد بر لب جویبار
میان سراپرده شه درونندانست کس کان چرایست و چون
به زیرش بگسترد ریگ سیاهچنان چون بود جای مردم گناه
سپه چون چنان دید آسیمه گشتدل هر کس از غم به دو نیمه گشت
یکایک همی گفت مردم که شاهز لشکر کرا کرد خواهد تباه
همانگاه دستور را خواند پیشفرستاد مردم از اندازه بیش
همه بستگان را بَرِ خویش خواستروان شد سپاه از چپ و دست راست
بَرِ شاس بردند فرمان شاهنهانی یکی مُهر و پیمان شاه
یکی خشت چوبینه آورد شاسنشاند اندرو زال را با هراس
ز جایش به ده مرد برداشتندوز آنجا به لشکرش بگذاشتند
به پیش اندرون بستگان را کِشانببردند زی شاه گردنکشان
سرافراز برزین آذر به بندچنان نامور دختران را نژند
دو پور زواره به بند استوارسر سروران مرزبان و تخوار
چو این بستگان را میان سپاهکشان آوریدند لشکر ز راه
فرو کوفت از پشت صد پیل کوسجهان گشت گفتی به رنگ آبنوس
غریوندن نای رویین هزاربرآمد چنان چون گهِ کارزار
تو گفتی روان در گریز آمده‌ستبدین ناگهی رستخیز آمده‌ست
برآمد یکی غلغل از لشکرشکه و مه شدند انجمن بر درش
همی گفت هر کس که چندین ستمچه ماند برین تخمه روستم
چه کرد او به هنگام شاهان پیشچه باید زدن بر دل مرد نیش
همه بر سر رخش بودش نشستکمر بر میان بست نیزه به دست
بزرگان برابر شدند انجمنکه یک ره بریشان زنند خویشتن
مران بستگان را ستانند بازرهانندشان از غمان دراز
چو بانوگشسب آن چنان دید شوربرآورد با بند و زنجیر زور
بغرید ماننده پیل مستبزد دست و زنجیر بر هم شکست
شنیدم که بند چنان سیم‌تنبسازیده بود از صد و شصت من
ز مسمار بر هم زده بر دو جایچهل من به دست و چهل من به پای
در افتاد غلغل میان سپاهز زور چنان دختر رزمخواه
چو غلغل به گوش شهنشه رسیدبه فرزانه اندر یکی بنگرید
برون رفت فرزانه از پیش تیزسپه دید با شورش و رستخیز
بزد بانگ و گفتا شما را چه کارکند هر چه رای آیدش شهریار
سپه چون چنان دید کو بازگشتبه بانوگشسب آن زمان برگذشت
شکسته برو دید بند گرانبفرمود و خواندند آهنگران
بدو گفت کاین بند را کن درستپس آن دختران را به شه بر نخست
نباید که گردد دل شاه تیزبرآرد ازین خشم و کین رستخیز
قوی کرد و در پای او در فکندببردندشان خوار و زار و نژند
چو دژخیم در پرده آوردشانبه نزدیک شاه جهان بُردشان
بدیدند ریگ و درخت ادیمدل هر کس از بیم شد بر دو نیم
تخاره بلرزید چون شاخ بیدز گیتی بُریده یکایک امید
چو برزین آذر چنان دید گفتکه از مرگ کس روی نتوان نهفت
چه لرزی چو شاخ گل از باد سردگل نارون گشته از بیم زرد
نپوشیده بود از تو تا این زمانکه بر زنده روزی سر آید زمان
تنت گر شود بی‌روان و نژندبه از زندگانی به زنجیر و بند
چنین پیش او آن اسیران به پایچو مرد گنهکار پیش خدای
به ده مرد برداشته زال راکشان بر زمین پای چون نال را
شهنشاه ایران بدو کرد رویبدو گفت کای بدرگ تیره خوی
چه داری تو از خنجر من نشانکجااند آن نامور سرکشان
زواره فرامرز و سام سوارچگونه سر آوردشان روزگار
ز کاخ تو چون آتش افروختممرین شهر پرمایه را سوختم
سپه چون کشیدم به هندوستانبه دریا و آن کوه جادوستان
چگونه گذشتم از آن هول جایگلیمین دو گوش و دوالین دو پای
از آن دخمه خرم آراستهچگونه بیاوردم این خواسته
ترا چون همی کشت خواهم به کینز خونت کنم ارغوان این زمین
بگفت این و برجست و بربود تیغز تخت اندر آمد چو آتش ز میغ
بر آن پیر بیچاره آهنگ کردسپاهش همه رخ پر از رنگ کرد
برآمد ز گردان همه های هاینهاده به رو آستین قبای
هوا گفتی از درد گریان شده‌ستدل هور تابنده، بریان شده‌ست
چو برزین آذر چنان دید گفتمکن شهریارا تو کاری شگفت
به گردن چه باید ترا این بزهبه ویژه کزین خون نیابی مزه
ز خون یکی پیر فرسوده سالچه آید همی شاه را جز و بال
ببخشای بروی مریزش تو خونکه گیتی برد خود سر آید کنون
چنین داد پاسخ ورا شهریارکزین پیر بی‌بن برآرم دمار
شما را کنم زنده بر دار و پسنمانم ز تخم شما هیچ کس
بدان تا بگویند در روزگارکه یاوه نشد خون اسفندیار
بدو گفت پس زال کای شاه زوشهمه جامه ناسپاسی مپوش
بریشان اگر کرد خواهی گزندبه من کن تو ای شهریار بلند
که ایشان جوانند و نابوده شادمرا شادمانی بسی هست یاد
به گیتی بسی کام برداشتمبه خوبی بسی روز بگذاشتم
گر این چند تن را ببخشی تو خونببخشم ترا خون خود هم کنون
بدان سر نگیرم به خون دامنتنگردم به یزدان به پیرامنت
ز گفتار آن پیر، پیر و جوانبه رخ بر براندند رود روان
چو شاه اندر آمد بَرِ زال زربیفکند تیغ و گرفتش به بر
فراوان ورا بوسه بر چشم دادبه خوبی و پوزش زبان برگشاد
بپوشید او را به چینی قبایبسی نیکوی‌ها نمودش به جای
وز آن پس بفرمود شاه بلندکه آن بستگان را گشایند بند
مگر بند برزین آذر که شاهبفرمود تا داشتندش نگاه
برون رفت شاس و مر او را ببردبه زودی بند گران در سپرد
شنیدم کجا سیصد و شصت مناز آهن بُدی بند آن پیلتن
به دستان چنین گفت پس شاه گوکز ایدر سوی سیستان باز رو
بخندید دستان و گفتا که شاههمی بازی آرد بدین جایگاه
کنون سیستان سیزده سال گشتکه گشته‌ست ماننده ساده دشت
سرایم کشاورز کِشته به جوبه جای گل و یاسمین خار و خو
همی شاه با بنده بازی کندسزد گر بدین سرفرازی کند
بخندید زان گفته شاه جهانبدو گفت کاین گفته بازی مدان
کنون سیستان زانک بُد بهترستجهانی ز مردم بدو اندرست
برو تا ببینی به سان بهشتپر از باغ و میدان و ایوان و کِشت
بفرمود تا مردم زیر دستبه شهر و به بازار آذین ببست
دگر روز دستان و خویشان اوینهادند یکسر سوی شهر روی
فراوان ز پیش و پس او سپاهرده کرد از آن راه بنشاند شاه
بزرگان و گردان و دستور نیزبرفتند همواره با او به نیز
پذیره شد از سیستان مرد و زنبرافشاندند زر و گوهر به من
چو دستان برآمد به بازار شهردل تنگش از خرمی یافت بهر
به شهر اندر آمد به ایوان خویشچنان یافت آراسته خوان خویش
تو گفتی نرفته‌ست از بیش و کمدگر هیچ ننمود دشمن ستم
یکایک همه خانه‌ها دید بازنرفته‌ست گفتی کس آنجا فراز
بیامد به تخت مهی برنشستبرآورده سوی هوا هر دو دست
چنین گفت کای داور کردگارکرا سر نیاری همی روزگار
ز زندان و از بند گردد رهاز چنگ نهنگ و دَمِ اژدها
دریغا فرامرز کان رنج دیدسرانجام زیر زمین آرمید
بیامد دگر روز شاه جهانبه دیدار دستان و دیگر مهان
فراوان بپرسیدش از رنج و بندچنین گفت کای شهریار بلند
کسی را که رنج تو بر یافت تنگبباید فراز آیدش ساز جنگ
یکی آرزو دارد این مرد پیرمگر شاه باشد بدان دستگیر
چه داری بدو گفت شاه آرزویکه ما آرزویت نماییم روی
گمانی چنان برد شاه و سپاهکه برزین یل را بخواهد ز شاه
سخنگوی دستان زبان برگشادچنین گفت کای شاه با دین و داد
کنون سال شد سیزده بر تمامکه در بند و رنجست دستان سام
چو خوش کرد دل شاه ایران زمینببخشود بر من جهان آفرین
سوی پارس دارد شهنشاه رایبه پیروزی و عز شود باز جای
مرا یابد آسیب این روزگارکه دیگر نبینم رخ شهریار
که تا چند من خواهم این هم کشیدجهان از بُنه پیش ازین کس ندید
پذیرد شهنشاه مهمان منبه فَرّش بیاراید این خان من
کشم دست یکبار دیگر به میخورم یاد شاه جهاندار کسی
بفرمود خسرو که تا چند روزبیایم بدین جایگه دل‌فروز
وزان روی دژخیم ره را سپردسوی بند برزین آذر ببرد
بدو گفت برزین مرا بازگویکجا رفت شاه این چنین تیز پوی
به برزین آذر چنین گفت شاسکه با سرکشان شاه یزدان شناس
به دیدار دستان به شهر اندرستکه دستان به هر کس گرامی‌ترست
بود کان جهاندیده از پادشاهبخواهدت اگر چه نداری گناه
بدو گفت برزین آذر که فالنکو راندی ای مرد بسیار سال
اگر تو مرا مژده گویی که شاهرها کرد و بخشودما را گناه
مرا این دو گوهر به گوش اندرستدو یاقوت دیگر به بازو برست
ببخشم ترا بی‌بها هر چهارکه دینار هستش بها سی هزار
همانگاه برخاست آوای نایشهنشه در آمد به پرده‌سرای
بشد شاس تا پیش آن انجمنیکی تا ز برزین براند سخن
ز برزین آذر سخن گفت شاهکه چون می‌گذارد همی سال و ماه
بدو گفت شاس ای سر سرورانتباهست کارش ز بند گران
سه روزست تا او نخوردست چیزنه با کس سخن می‌توان گفت نیز
بدو گفت او را نگه دار باشبه مست و به هشیار بیدار باش
زمان تا زمان بند پایش ببینبه روز و شب آرام و جایش ببین
چو آمد بر آن سان پر از رنگ و بوینگه کرد برزین آذر بدوی
بدانست کز شاه چیزی شنیدکه روی رهایی نیامد پدید
بدو گفت برگوی خسرو چه گفتسخن زشت و نیکو نشاید نهفت
جهاندیده شاس آنچ گفت و شنیدبدان پهلوان کرد یکسر پدید
بترسید و برداشت از جان امیدسیه شد به جشمش جهان سپید
چو پنجم بیامد برین روزگارتخاره بیامد بَرِ شهریار
که دستان همی گوید ای شاه رادبه دیدار فرخ مرا کن تو شاد