گنج

بخش ۱ - رفتن شاه بهمن به کشمیر به طلب دختران و خواهران فرامرز

۸۴ بیت
ز کار فرامرز پرداختیمز کشمیر دیگر دری ساختیم
هر آن کس که این داستان یاد کرددلش گشت از کین بهمن به درد
چنین گفت پرمایه دهقان پیرسخن‌هاش چون بشنوی یاد گیر
که چون بهمن از کار یل پهلوانبپرداخت و بر وی سر آمد زمان
چو تیمار دشمن ز دل دور کرددو هفته در آن گلستان سور کرد
گلستان چنان بود کاندر بهشتتو گفتی که رضوان بسی لاله کِشت
زمین سخت خوب و دلارای بودهمه دشت پر ناله نای بود
بدان کامکاری و آن سرکشیهمی راند یک چند کام و خوشی
به دستور فرزانه یک روز گفتکه با کام تا چند باشیم جفت
سپه ساز تا بر دَرِ هندوانیکی بگذرم همچو سیل روان
مر آن دختران را به چنگ آورمنخواهم کزین پس درنگ آورم
گلستان خود آرامگاهی خوشستولیکن مرا دل پر از آتشست
همه شادیِ من به کیش اندرستولیکن مرا ره به پیش اندرست
چنین داد پاسخ که فرمان کنمروان را به کامت گروگان کنم
همی گفت با خویشتن مرد پیرکه خودکامه شاهیست نادلپذیر
ز بهر دو زن سر سپردن چرابه بیهوده رایی سپردن چرا
کز آن سو نبینیم شادی و گنججز از سختی و راه دشوار و رنج
زن ار چه به نیرنگ و افسون و رایازو پادشاهی نیاید به جای
نمودن به بهمن مرا ره چه سودنه خشنود یزدان و رنجه یهود
ازین رای گفتن مرا روی نیستکه با بهمنم آب در جوی نیست
سپه عرضه کردند ششصدهزارز هر گونه مردان خنجرگذار
کم آمد دو ره صد هزاران سپاهکه گشتند بر دست دشمن تباه
سپیده دم آواز کوس از درشبرآمد روان شد ز در لشکرش
دم نای رویین همی کوفت شاههمی تا کجا رفت خواهد به گاه
تبیره همی گفت، کای شهریارندانم که چندین چه باید به کار
سپاهش همی گفت کاین راه و رنجهمانا نیرزد به صد پاره گنج
چهل سال بودیم بر پشت زیننخفت و نیاسود کس بر زمین
کنون چون فرامرز بر دار شدبه کام شه ما همه کار شد
شه از کار دشمن نه آگاه بودرخ او سوی هندوان راه بود
همی رفت منزل به منزل سپاهچنین تا آگاه ازو صور شاه
که بهمن سوی او نهادست رویسپاهش شب و روز در پوی پوی
ز بهمن دل صور پر درد بودز بهر کتایون رُخَش زرد بود
همه ساله آسیمه زین غم سرشکه بهمن چه بد کرد با دخترش
چو این هر دو دختر ز بدخواه اویرسیدند تا زان به درگاه اوی
پذیره شدند او با بزرگان خویشپیاده شد از پیش یک میل پیش
به شهر اندر آوردشان بی‌درنگبه رود و سرود و به آوای چنگ
دو سالار بودند بر لشکرشکزیشان فروزان بُدی کشورش
دو مهتر که هر دو برادر بُدندسرِ هندوان را چو افسر بُدند
مهین آن کجا نامش انتاش بودشب و روز با کین و پرخاش بود
کهین نامداری که نامش لهورهمه ساله شادان بدو شاه صور
فرامرز پاکیزه با دین و دادبدانگه که هندوستان را گشاد
مران هر دوان را پس آزاد کرداز ایشان دل هندوان شاد کرد
بَرِ دختران هر دو رخسار خویشنهادند بر خاک صد بار پیش
که ما بندگان شماایم و بساگر دشمن آید شما را ز پس
ز کین هر کس آرایش جان کنیمز خون خاک تیره چو مرجان کنیم
چو بانوگشسب و دگر سرکشانببودند یک چند هم زین نشان
ز کار برادر خبر داشتندنهانی هم از یکدیگر داشتند
که یک چند بود این سخن فاش گشتدل هر دوان پر ز پرخاش گشت
نشستند با سوگ و با ویل و آههمه مهتران و بزرگان و شاه
یکی هفته در کشور هندواندو چشمه شد از چشم هر یک روان
زن و مرد و کودک غریوان شدهخروش از بلندی به کیوان شده
به هشتم نوندی فرستاد صوریکایک در آن راه دشوار و دور
بدان تا بداند که بهمن کجاستچه سر دارد و رای و رفتن کجاست
نوند آمد و دید سیل روانروان سیل زی کشور هندوان
چو پرتاب تیر از کمان گشت بازدوان شد بَرِ صور گردنفراز
که بهمن بر آن راه لشکر کشیدکه کشور شد از گَرد او ناپدید
سپاهی که دو دیده‌ام خیره شدستاره ز انبوهشان تیره شد
چو آگاه شد زین سخن شاه صوربفرمود تا پیشش آمد لهور
بدو گفت کاین بهمن دیوزادبدین خیرگی سر سوی ما نهاد
بگو تا سراپرده بیرون برندسپه را سراسر به هامون برند
شب پنجم از ماه اردیبهشتبرون رفت زان شهر همچون بهشت
ابا صدهزاران و پنجه هزارز کشمیر و کابل گزیده سوار
ز پیلان جنگی سه پنجاه بیشهمی بود با پیلبانان ز پیش
روان همچو باد و گران همچو کوهشد از گَردشان چرخ گردان ستوه
دو دندان هر یک بسان نهنگدر آهنگ هر یک چو جنگی پلنگ
نشسته به یک پیل بر، ده دلیریکایک به کردار دَرّنده شیر
بلند از پی شاه پیلی سپیدکه بودی بدو هندوان را امید
که چون باد بودی چو تازان شدیبه گردون رسیدی چو بازان شدی
به آب اندرون همچو باغ آمدیبه کُهسار بر چون کلاغ آمدی
رسیدیش دندان به هفتم زمینکشیدیش خرطوم چرخ برین
به هنگام آرایش کارزاریکی حمله و صدهزاران سوار
نهادند بر پشت او تخت زرسراسر مُرَصع به دُرّ و گهر
بیاراستندش به دیبای چینکجا رنگ او نقش کردی زمین
نشست از برش صور با ده غلامابا چنگ هندی و با رود و جام
به پیش اندرش نامور سرکشانز پیشش دو صد بادپایان کشان
همه زین‌ها زر و زرین ستامبناگوش پیروزه و لعل فام
بدین کامکاری برون رفت صوربه پیش اندرش لشکری با لهور
چو زربانو شیر و بانوگشسبسوی راست تازان و نازان بر اسب
به سوی چپش مرزبان و تخارز هر گونه گفتار با شهریار
به دروازه شهر شاه بزرگفرود آورید آن سپاه سترگ
به پیش اندرون دشت کشمیر بودسراسر پر از گور و نخجیر بود
همی کرد نخجیر شاه و سپاهاز آهو بَره تنگ شد جایگاه
سر هفته از کابل آمد خروشبرآمد از آن‌سان که کر گشت گوش
تو گفتی هوا گَرد بارد همیزمین آهن سرد کارد همی