گنج

بخش ۲۱ - جنگ کردن لشکر سیستان و رسیدن فرامرز از کابل

۶۴ بیت
وزانجا فرامرز با ده هزاردلیران و گردان و مردان کار
چو باد وزان تاختن را بساختشب و روز ناسود تازنده تاخت
چو بازارگه در هم آشوفتندشدند خیره آن خورد بشکوفتند
سیه مرد دیلم کمین برگشادبدان سگزیان تیغ کین برنهاد
فرامرز یل با سواران کینرسیدند زی دیلم اندر کمین
گشودند بازو به خنجر زدنفدا کرده هر کس در آن جای تن
فرامرز برِبود گرز نبردچو پیل دمنده یکی حمله کرد
از آن دیلمان کشته شد ده هزارچو دریای خون شد همه کارزار
سیه مرد دیلم گرفتار شدهزیمت دگر سوی کهسار شد
جهاندار بهمن نظاره ز کوهشگفتی فرو ماند او زان گروه
گریزندگان را بپرسید شاهکه از چیست پیکار بازارگاه
بگفتند شاها فرامرز گودگر باره لشکر کشیده‌ست نو
یکی تاختن کرد مانند شیربدان‌سان که نخجیر بیند دلیر
بکُشت از دلیران ما ده هزارسیه مرد یل را گرفته‌ست زار
نیندیشد از لشکر بی‌کراننترسد ز چندین سپاه گران
بترسید بهمن به فرزانه گفتکزین دیوزاده بماندم شگفت
دگر باره آمد به کین آختنبیاورد از کابل این تاختن
کنون لشکر ما همه هم‌گروهبه ناوردگه رفت باید ز کوه
بگفت و سران سپه را بخواندسپاه از فرامرز یل خیره ماند
بفرمودشان تا همه ساختندهمه نیزه و تیغ کین آختند
وزان پس فرامرز با مردمانبگفت ای دل و دیده دودمان
شما زود زی شهر گیرید راهکه از کُه فرود آید اینک سپاه
همه خوردنی هر چه بُد در بُنهببردند آن مردم گرسنه
سوی شهر دادند یکباره رویشده شادمانه از آن نامجوی
چو آن لشکر بهمن جنگ سازرسیدند نزدیک آن سرفراز
فرامرز گو خواهران را بخواندسخن‌های پیکار هر گونه راند
سوی میمنه هر دوان را بداشتابر میسره مرزبان را گماشت
تخاره ابا ده هزاران سپاهفرستاد ابا شهریاران سوی راه
شهنشاه فرمود رهام راهمان ارمیار نکونام را
که با صدهزاران دلیران مردبرآرید از مردم شهر گَرد
تخاره ابا آن دلیران کینهمان شیر، خورشیدِ پاکیزه دین
برفتند تا زان سوی راه شهرنبُدشان به جز درد و اندوه بهر
بکردند رزمی در آن کارزارکه شد دشت ماننده لاله‌زار
تخاره برآمیخت با ارمیارکشیدند شمشیر زهر آبدار
بسی حمله کردند مانند کوهنگشتند از یکدگر کس ستوه
تخاره سَرِ انجام بگرفت تیغدر آمد به کردار مانند میغ
بزد بر سر ارمیار دلیرسر از تن ربودش به کردار شیر
وزان پس دل افروز خورشید زاددر آمد به رهام مانند باد
یکی نیزه زد سخت بر گردنشبدرّید جوشن همه بر تنش
ز زین اندر آمد همانگه به خاکسپاهش به یاری رسیدند پاک
ز شمشیر خورشید آزاد گشتپر از خون سر و روی از آن تیره دشت
بر اسبش نشاندند برگاشت رویرسیدند زی بهمن کینه‌جوی
ازیشان بشد کشته هفده هزارز شمشیر خورشید و گرز تخار
وزان پس فرامرز با خواهرانکشیدند شمشیر و گرز گران
بکشتند از آن دشمنان بی‌شمارهمانا فزود آمد از سی هزار
جهان همچو دریای خون شد روانز شمشیر و زوبین گندآوران
چو کشته به لشکرگه انبوه شددگر باره لشکر سوی کوه شد
شب آمد فرامرز نر اژدهابه شهر اندر آمد به نزد نیا
ببوسید دست و بر زال پیرهمه دودمان آن یل شیر گیر
شده مردم شهر تازه روانز پیروزی نامور پهلوان
برون رفت هر کس ز بهر خورشبیاورد هر کس پی پرورش
دگر باره شد سیستان دانه جایخورش خوب همچون بهشت خدای
به هشتم ورا زال گفت ای پسرجهانی پر از دشمن کینه‌ور
شب و روز پرخاش جویند و کینگشادند بر ما همیشه کمین
نخواهم جان برد از شهریارنه او نیز اگرمان دهد زینهار
مرا رای فرخ چنان ره نمودکز ایدر شوی باز کابل چو دود
که چون بشنود بهمن تیره رایکه تو باز کابل شدی زین سرای
از انده دل و دیده پر خون کندنداند که پیکار ما چون کند
هم اندیشه آرد ز پیکار توازین سوزش تیغ خونبار تو
ز ما نیز او را شکوهی بودچو در شهر مردم گروهی بود
ببینیم تا پس خداوند پاکامید بهی آورد یا هلاک
فرامرز بشنید و گفت ای نیاشده سیستان دل پر از کیمیا
سیه مرد را آن سرافراز مرددگر باره از خویش آزاد کرد
چو بهمن خبر یافت کان یل برفتاز آن کوه زی شهر ره برگرفت