گنج

شمارهٔ ۱ - در انتقاد از اوضاع کشور

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)۱۸ بیت
داش غُلم! مرگِ تو، حظ کردم از اشعارِ تو، منمتلذذ شدم از لذت گفتار تو، من
آفرین گفتم بر طبع گهربار تو، منبه خدا، مات شدم در تو و در کار تو، من
وصف مرکز را کَس مثل تو بی‌پرده نگفترفته و دیده و سنجیده و پی‌برده نگفت
هر چه در نمرهٔ ده بود، منزه دیدمگر تو یک حُسن در او دیدی، من ده دیدم
نظم تو متقن و نثر تو موجه دیدمقابل محمدت و در خور به‌به دیدم
هیچ یک از نمرات تو چنین خوب نبودیک فرازی که در او باشد، معیوب نبود
غیر تو پیش کسی این همه اخبار کجاست؟اگر اخبار بوَد، جرأت اظهار کجاست؟
آن که لوطی‌گری‌ات را کند انکار کجاست؟پنطیند آن دگران، لوطی پادار کجاست؟
آفرین‌ها به ثبات و به وفاداری توپر و پا قرصی و رک‌گویی و پاداری تو
که گمان داشت که این شور به پا خواهد شد؟هر چه دزد است ز نظمیه رها خواهد شد؟
دزد کت‌بسته رئیس‌الوزرا خواهد شد؟دور ظلمت بدل از دور ضیا خواهد شد؟
مملکت باز همان آش و همان کاسه شودلعل ما سنگ شود، لؤلؤ ما ماسه شود
این رئیس‌الوزرا قابل فراشی نیستلایق آن که تو دل‌بستهٔ او باشی نیست
در بساطش به جز از مرتشی و راشی نیستهمتش جز پی اخاذی و کلاشی نیست
گر جهان را بسپاریش، جهان را بخوردور وطن لقمهٔ نانی شود، آن را بخورد
از بیانات رئیس‌الوزرا با دو سه تنکرده یک رنده تئاتری و فرستاده به من
که کند دیدهٔ ابنای وطن را روشنمن هم، الساعه دهم شرح بر ابنای وطن
تا بدانند چه نیکو امنایی دارندچه وطن‌خواه رئیس‌الوزرایی دارند