شمارهٔ ۵۵ - جهاد اکبر
شب در بساط احرار از التفات سردارکنیاک بود بسیار تریاک بود بی مر
هر کس به نشوهای تاخت با نشوه کار خود ساختمن هم زدم به وافور از حد خود فزون تر
تریاک مُفت دیدم هی بستم و کشیدمغافل که صبح آن شب آید مرا چه بر سر
گشت از وفور وافور یُبس مزاج موفورچونان که صبح ماندم در مستراح مضطر
تریاکیان الدنگ سازند سنده را سنگچون قافیه شود تنگ وسعت فُتد به مَدبر
یک ربع مات بودم زان پس به جد فزودمتا جای تو نمودم خالی من ای برادر
تا سیل خون نیامد سنده برون نیامدچیزی ز کون نیامد جز پشکل محجر
الحق که ریدن ما تریاکیان بدبختباشد جهاد با نفس یعنی جهاد اکبر