گنج

شمارهٔ ۳۶ - در مدح امیرنظام

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ی۶۸ بیت
جانا چه شود گر تو درِ مِهر گشاییوز در به در آیی و چو جانم به بر آیی
دانی چه گذشتست و زِ ما حال نپرسیوز هیچ دَری هیچ دَرِ ما نگشایی
تایی برِ ما ، ور گذرد عمری و آییننشسته به پا خیزی و چون عمر نپایی
دو بیت ز خاقانیِ شروانی خوانَماستادِ سخن رانی و ممدوح سِتایی
«هیچ افتدت امشب که برافتادگیِ منرحم آری و در کاهِشِ جانم نَفَزایی»
«یا بر شِکَرِ خویش مرا داری مهمانیا بر جگرِ ریش بمهمانِ من آیی»
بدخو نبُدی ، تا که بیاموختت این خویا تا چه خطا دیدی ای تُرکِ خطایی
همواره پسِ یکدیگر آیند مه و مهرای ماه ندانم که تو بی مهر چرایی
با هیچ کَسَت می نبُوَد مهر و وفا یابا هر که ترا خواهد بی مهر و وفایی
اوّل که بِنَنمائی با ما تو رُخِ مهرصد قِصّه به دل گیری ور زان که نمایی
خواهی که دلِ من بربایی و ندانیکاین دل نه دلی باشد کو را بربایی
من دل به هوای میر دادستم از اول«هرکس به هوایی شد و سعدی به هوایی»
چرخِ عظمت میر نظام آن که نگرددالّا که به کامِ دل او چرخِ رَحایی
فرخنده خداوندا از ناخوشیِ توشد پیر فلک ، کرد همی پشت دوتایی
یک شهر رها گشت ز بندِ تعب و رنجکامروز ز بندِ تعب و رنج رهایی
از ضعف رهانید دعایِ ضُعَفایتزان روی که تو پشت و پناهِ ضعفایی
در لیل و نهارت فقرا جمله دعاگوزیرا که تو ملجاء و مَلاذِ فقرایی
کس را نبُدی یَد که نرفتی به سویِ حقّکس را نبُدی لب که نکردیت دعایی
ایزد به تو در عالم دردی نپسنددزیرا که به دردِ همه عالم تو دوایی
دادارِ جهان رنج و بلا از تو کند دفعکز خلقِ جهان دافعِ رنجی و بلایی
حیف است که رانم به زبان نامِ عدویتهر کس که ترا دوست بود باد فدایی
دافع بُوَدت حق ضرر از خاکی و بادینافع بُوَدت آن چه بود ناری و مایی
ار شاخه‌ای افسرده شود باک نباشدبیخی تو ، که می‌باید سر سبز بپایی
پیوسته بر افراخته باشی و تن آساکاندر صف دولت تو فرازنده لِوایی
همواره به جا باشی و هرگز بِنَیُفتیکاندر کفِ مُلکَت تو بَرازنده عصایی
تا ارض و سما باشد باشیّ و مصون بادجان و تنت از آفتِ ارضیّ و سَمایی
یک رأیِ تو دو مملکت آسوده نمودیفرخنده چنین رای و چنین صاحب رایی
دشتی که وزد رایحۀ قهرِ تو آن جاتا حشر مرویاد در آن مهر گیایی
قارن به تو شمشیر دهد چون تو بجنگیبهمن سپر اندازد چون تو به وَغایی
در رزم چو کوشش کنی و بزم چو بخششچون قهرِ خدا باشی و چون بحرِ عطایی
یک نثرِ تو بهتر ز مقاماتِ حمیدییک نظمِ تو خوشتر ز غزل هایِ سنایی
این بیت ز صدر الشعّرایِ پدر خویشآرم به مدیحِ تو در این چامه گُوایی
«بر حاشیۀ مائدۀ فضلِ تو باشدکشکولِ گدایی به کفِ شیخ بَهایی»
صدرا و وزیرا و بلند اختر میراصَدر الوُزَرایی و امیرُ الأُمَرایی
فَخرالشُعَرا خواندی در عیدِ عزیزمدیدی چو کرا داعیۀ مَدح سُرایی
چونان که نکردستم از بی لقبی عارفخری نکنم نیز به فَخرُ الشّعرایی
خود عار بُوَد ، لیکِن فخرست و مُباهاتممدوح تو چون باشی ، ممدوح ستایی
نز با لقبی بوی و بَهایَم بفزودینز بی لقبی کاست ز من بوی و بهایی
فخر من از آنست که همچون تو امیرینامم به زبان آری و گویی که مَرایی
از شاعری و شعر بَری باشم و خواهمدر سلکِ ادیبان لقبم لطف نمایی
از تربیتت هست به من ، گر به ادیبانفضل و هنری باید و ذوقی و ذُکایی
شِعرم همه چون شعرِ بُتان چِگِل و چیننثرم همه چون خطِّ نکویانِ خَتایی
بس سُخره نمایم من و بس ضِحکه زنم منگر صرف مُبَرَّد بُوَد و نحوِ کِسایی
ایدون که مرا تربیت از شاه بیفزودشاید که تو هم تربیتِ من بفزایی
گر ساعدِ مُلکِ شه اینجا بُدی امروزتصدیق مرا کردی از پاک دَهایی
ای ساعدِ مُلک ای که تو از فرّخ حالیبر ساعدِ مُلک اندر فرخنده همایی
اعیادِ گذشته که مدیح عرضه نمودماینجا بُدی امروز ندانم به کجایی
صد حیف که امروز جدا بینمت از میرای کاش نبودی ، به جهان نامِ جدایی
نی نی نه جدایی که تو اندر دل اوییاندر دل او باشی و در دیده نیایی
از بسکه ترا دیده و دل خواهد و جویدبر هر که نماییم نظر چون تو نمایی
اندر برِ میر ارچه بُوَد خالی جایتاندر دلِ او خالی نبوَد ز تو جایی
فرخنده دلِ میر یکی خانۀ آنستکو را به خدا می رسدی خانه خدایی
شاید اگر از فخر بنازی و ببالیدر خانۀ اُنسی تو و همرازِ خدایی
هم مجلسِ عقلی تو و هم صحبتِ عشقیهمخوابۀ صدقی تو و همدوشِ صفایی
در کعبۀ مقصود خود اکنون به طَوافیدر مروۀ آمال خود ایدون به صفایی
کارِ دو جهان سامان زین دل بپذیرفتزنگِ تعب از این دل یا رب بِزُدایی
ای راد امیری که به گاهِ کرم و جودآمد به دَرَت حاتمِ طائی به گدایی
بر خِلعتِ شاهی پیِ تبریک سُرایمفرخنده و فّرخ بُوَدَت خِلعتِ شایی
زین پیش که بودی به امیران و وزیراناندر سفر و غیرِ سفر مدح سُرایی
از بهرِ ستودنشان بود و ز پیِ مدحدادندی اگر سیم و زر و برگ و نوایی
تو از پیِ مدحِ خود بر من ندهی زرخواهی که همه مَکرُمت و جود نمایی
ناچار بُوَد طبع تو از بخشش زان رویهر لحظه به یک واسطه و عذر برآیی
قدر تو و شأن تو فزونتر بود از اینکز مدح بیفزایی و از هجو بِکایی
من در خورِ فضلِ خود مدحِ تو سُرایماما نه بدان سان که بباییّ و بشایی
فرخنده امیرا پیِ این نیک قصیدهخواهم که کنم نیز یکی خوب دعایی
چون وعدۀ مهدی خان عمر تو مطوّلچون آرزویم دولتِ تو باد بقایی
کان وعده نپندارم هرگز به سر آیدوین آرزویِ من مپذیراد فنایی
استاد منوچهری خوش گفت بدین وزن«ای تُرکِ من امروز نگویی به کجایی؟»