شمارهٔ ۳۳ - در مدح مولایِ متّقیان
خوش آن که او را در دل بود وِلایِ علیکه هست باعث رحمت به دنیی و عقبی
پناه شاه و گدا ملجاً وَضیع و شریفمَلاذِ پیر و جوان مَهرَبِ فقیر و غنی
مِهین امامِ هُدی بهترین دلیلِ اُمَمسُتوده شیرِ خدا فر خجسته ظهرِ نَبی
بدوست نازش قِرآن بدین دلیل که هستهَماره نازشِ الفاظ را اَبَر معنی
همی پرستد او را جمیعِ خلقِ جهاناگر کند به خداییِّ خویشتن دعوی
به دست اوست سنائی که بود در کُهِ طوربه پایِ اوست شعاعی که در کَفِ موسی
وزید رایحۀ لطف او به عیسی از آنپدید آمد تأثیر در دمِ عیسی
شود چو چشمۀ خورشید روشن ار برسدز خاکِ پایش گَردی به دیدۀ اعمی
هزار لیلی اندر ولای او مجنونهزار مجنون اندر ولای او لیلی
نسیمِ مهرش جان بخش تر ز آبِ حیاتسَمومِ قهرش تن کاه تر ز مرگ فُجی
صفات او چه شُمارم به یک زبان که بُوَدبه صد هزار زبان لاتُعَدّ و لاتَحصی
چگونه وصف نمایم بزرگواری راکه کرده وصف بزرگّی او خدای و نُبی
من و مدیحِ چنین شهریار بوالهوسیستخوش آن که مدحِ امیر اجلّ کنم انشی
خدایگانِ امیران مِهین امیر نظامکه نیست جز به در او جلال را مَجری
ز تیغِ فربیِ او جسمِ ظلم شد لاغَرز کلکِ لاغر او جانِ عدل شد فَربی
مگر قبول نماید به چاکری روزیتباه گشت در این آرزو دلِ گیتی
به حسرتی که ببیند قرین او یک تنسفید گشت ازین غصّه دیدۀ دُنیی
بزرگوارا امیرا هر آنچه حکم کنینخست رایِ تو آن حکم را دهد فَتوی
شعار شِعری کامد بریده در مدحتاز آن نماید مرکسبِ روشنی شِعری
به روز معرکه که چون تیغ گیری اندر کفهمی بمانَد از کارِ خویش بویحیی
تو چون فَلاطون باشی و شاه اسکندرتو چون بزرگ امیدی و شاه چون کِسری
بود به دیدۀ افعی مقامِ دشمن تواز آن که تنگ و مَهیبست دیدۀ افعی
همیشه تا که بُوَد در جهان سِنین و شُهورتو در جهان به سِنین و شُهور دیر بِزی
همیشه کور ز جاهِ تو دیدۀ بدخواههماره دور ز عمرِ تو آفت بَلوی
بدار پاس ولّی و بگیر جانِ عدوببخش کیسِ طلا و بنوش کاسِ طَلی