شمارهٔ ۲۸ - مدح ناصرالّدین شاه
مباش ایمن ز کَیدِ چرخِ ریمنکه از کَیدش نشاید بود ایمن
نماید خانۀ امّید تاریککه سازد هر دو چشمِ آز روشن
سؤالِ دادخواهی گر کنی ، کرجوابِ دادخواهی ، باشد الکن
نه او را دوستی باشد محقّقنه او را دشمنی باشد مُبَرهَن
یکی را بی جهت گاهی بُوَد دوستیکی را بی سبب گاهی است دشمن
کند مسجود خواری را چُنوبُتعزیزی ساجد او را چون بَرَهمَن
به دانایان بُوَد رنجِ مجسَّمبه نادانان بُوَد گنجِ معیّن
یکی را کِشت دارد تازه و تریکی را برزند آتش به خرمن
یکی خندان به سانِ برقِ لامعیکی گریان مثالِ ابرِ بهمن
یکی را روزِ روشن شامِ تیرهیکی را شامِ تیره روزِ روشن
یکی تَحتِ ثَری بنموده مأوییکی فوقِ ثُرَیّا کرده مسکن
یکی نالد ز عریانی شب و روزیکی بالد به دیبایِ مُلَوَّن
یکی را زایدی شادی ز شادییکی را خیزدی شیون ز شیون
یکی را باده اندر کاسۀ دلیکی را خونِ دل در کاسۀ تن
یکی را بوریا آرامگاه استیکی را اطلسِ رومی نشیمن
یکی را دست اندر گردنِ بختیکی با بختِ خفته دست و گردن
اگر باشی به بزم اندر ارسطووگر گردی به رزم اندر پَشُوتَن
چو بختت نیست در دِل ماند اَرماناگر در چین گریزی یا به اَرمن
خُنک آن را که او با یاریِ بختبه توفیقِ خدایِ حیِ ذوالمنّ
نخواهد ساعتی آرامشِ دلنجوید لَحظهای آسایشِ تن
سفر سازد پیِ کسبِ معالیکه رسمِ زن بود یک جای بودن
اگر در کوی و برزن نگذرد مردکجا دارد فضلیت مرد بر زن
رَوی زن وار در خانه نشینیکه شاید روزیَت آید ز روزن
مگز نشنیدهای این را که گویندحَطَب باشد به جایِ خویش چَندَن
اگر دُر ناید از دریا به خارجنیاویزند خوبانش ز گردن
نخواندی اینکه گفت اِبنِ قَلاقِسأَلا سارَاَلهِلالُ فَصارَ بدرأ
چو آب استاده شد یابد عفونتچو جاری گشت گردد صاف و روشن
بحمداللّه مرا تن گشته راحتهمه بارِ سفر ننهاده بر تن
ندیده صدمهای از سختیِ راهنخورده لطمهای از بیم رهزن
همه برگ سفر دارم مهیّاهمه عیشِ حضر دارم معیّن
ز فّرِ مدح کیوان فر خدیویکه امرش را قضا بنهاده گردن
ولی عهدِ مَلِک سلطان مُظَفّرخدیوِ شیر گیرِ پیل افگن
خدیوِ پاک قلبِ پاک طینتخدیوِ پاک دینِ پاکدامن
خدیوا خوش بزی خرم گرفتیشبِ میلادِ شاهِ شیر اوژن
شهی کز دستِ او بالَنده شمشیرشهی کز فرقِ او رازننده گَرزَن
شهِ صاحبقران شه ناصرِالدّینکه دارد نُه فلک در زیرِ دامن
چنین شه زاد از مادر که گردیدز شِبهَش مادرِ گیتی سَتَروَن
ز چِهرش چهرۀ دولت منوَّرز نامش نامۀ ملّت مُعَنوَن
کجا دستش سراسر گوهر آگینکجا تیغش همه بیجاده معدن
به کوهِ آهن ار حُکمش بخوانیشود چون رودِ جیحون کوهِ آهن
عروسِ بختِ او در دست داردز اقبال و شرف دست آورنجن
به دیدن صعب باشد روزِ میدانولی در روز ایوان نیک دیدن
سرِ خصم و سِنانِ جان ستانشتو گوئی فی المثل گویست و مِحجَن
خدیوا رسم باشد این که گویندپدر را بر پسر تبریک لیکن
تُرا من بر پدر تبریک گویمکه برچونین پدر چشمِ تو روشن
سریرِ سلطنت زو شد مشرَّفسرایِ معدلت زو شد مزیَّن
همه با عمرِ او دست خدا بستبقا را تا ابد دامن به دامن
هر آنکس کج نگر باشد به جاهششود در دیدگانش مژّه سوزن
کفِ رادش تو گویی روزِ بخشِشزبانِ پنج دارد پنج ناخَن
به در دِفاقه جوید هر که درمانهمی گویند درمانِ تو در من
جهانداور خدیوا حِرصِ مَدحَتهمی واداردم بر شعر گفتن
همه از رأفتت بنموده خلقتیگانه پاک خَلّاق مُهَیمَن
چُنُو دولت شتابد بر درِ توکه سنگِ رفته بیرون از فلاخن
غلط مشهور گشتست اینکه گویندکه از لاحَول بگریزد هَریمَن
ز جانِ خصم ، شیطانِ سنانتنگردد دور از لاحول گفتن
سرایِ آز از دستِ تو ویرانچُنُو زابلستان از تیغ بهمن
به روز رزمِ تو یک دشت لشکرچو پیشِ طایری یک مشت ارزن
چنو ویسه ز قارن شد گریزانگریزان گردد از بیم تو قارن
نه تنها قارن از بیمت گریزداگر پاداشت کوهِ قارن ایضاً
به خوانِ تن بود خصمِ تُرا دلز آو آتشین مرغِ مُسَمَّن
الا تا هست در افواهِ مردمحسد ورزیدنِ گرگین به بیژن
نماید تا ابد گرگینِ جاهتچو بیژن در میانِ چاه مسکن
نه او را دستگیری چون منیژهنه او را دستیاری چون تَهَمتَن
الا تو حرفِ جَزم و نصب باشدبه قانونِ عرب حرفِ لَم و لَن
تو باشی ناصبِ اَعلامِ دولتتو باشی جازِمِ اَعناقِ دشمن
به دستِ عدل بیخ ظِلم بُگسِلبه مشتِ دوست پشتِ خصم بشکن
اگر شد قافیه بعضی مکرّروگر آید ردیفِ نون مُنَوَّن
حضوراً عذر خواهم تا نگیرندغیاباً خرده استادانِ این فن
منوچهری بدین هنجار گفتهست«شبی گیسو فروهشته به دامن»
چنین گفته است خاقانی بدین وزن«ضمان دارِ سلامت شد دلِ من»