شمارهٔ ۱۵ - اندرز و نصیحت
فکر آن باش که سالِ دگر ای شوخ پسرروزگارِ تو دِگر گردد و کارِ تو دگر
حسن تو بسته به مویی است ز من رنجه مشوکه ز روزِ بدِ تو بر تو شدم یادآور
بر تو این موی بود اَقرَبُ مِن حَبلِ وَریدای تو در دیدۀ من اَبهی مِن نُورِ بَصَر
موی آنست که چون سرزند از عارضِ توهمه اعضایت تغییر کند پا تا سر
نه دگر وصف کند کس سرِ زلفت به عبیرنه دگر مدح کند کس لبِ لعلت به شکر
نه دگر باشد رویِ تو چو ماهِ نَخشَبنه دگر مانَد قدِّ تو به سرو کَشمَر
گوشَت آن گوشست امّا نبُوَد همچو صدفچشمت آن چشمست امّا نبُوَد چون عَبهَر
طُرّه ات طرّۀ پیشست ولی کو زنجبر ؟سینه ات سینۀ قبلست ولی کو مرمر ؟
همچو این مو که کند منعِ ورود از عُشاقخارِ آهن نکند دفعِ هجوم از سنگر
نه دگر کس ز قفای تو فُتَد در کوچهنه دگر کس به هوای تو سِتَد در معبر
آنکه بر در بُوَد امسال دو چشمش شب و روزکه تو باز آیی و بر خیزد و گیردت به بر
سالِ نو چون به در خانۀ او پای نهیخادم و حاجبِ او عذرِ تو خواهد بردر
نه کم از موری در فکرِ زمستانت باشپیش کاین مو به رُخَت چون مور آرد لشکر
من تُرا طفلکِ باهوشی انگاشته امطفلِ باهوش نه خود رای بود نه خود سر
گر جوانیست بس ، ار خوشگذارا نیست بس استآخِرِ حال ببین ، عاقبتِ کار نِگَر
در کلوپ ها نتوان کرد همه وقت نَشاطدر هتل ها نتوان برد همه عمر به سر
تو به اصل و نسب از سلسلۀ اشرافیاین شرافت را از سلسلۀ خویش مَبَر
وقت را مردم با عقل غنیمت شُمَرنداگرت عقل بود وقت غنیمت بِشُمَر
تکیه بر حسن مکن در طلبِ علم برایاین درختیست که هر فصل دهد بر تو ثمر
سیمِ امروز ز دستت برود تا فردابادبَر باشد چیزی که بُوَد بادآور
خط برون آری نه خط به تو باشد نه سوادخَسِرَ الدُّنیا وَ الآخِرَه گردی آخر
کوش کز علم به خود تکیه گهی سازکنیچون ببندد حسن از خدمتِ تو سازِ سفر
درس را باید زان پیش که ریش آید خواندنشنیدی که بود درسِ صِغَر نَقشِ حَجَر ؟
دانش و حسن به هم نورِ عَلی نور بُوَدوه از آن صاحب حسنی که بود دانشور
علم اگر خواهی با مردمِ عالم بنشینگِل چو گُل گردد خوشبو چو به گُل شد همبر
ذرّه بر چرخ رسد از اثرِ تابشِ خورپِشک خوشبو شود از صحبتِ مُشکِ اَذفَر
تو گر از خدمت نیکان نَچِنی غیر از خاربه که در صحبتِ دُونان دِرَوی سِیسَنبَر
چارۀ کار تو این است که من می گویمباور از من کن و جز من مکن از کس باور
بعد از این از همه کس بگسل و با من پیوندکانچه از من به تو آید همه خیرست نه شرّ
یکدل و یکجا در خانۀ من منزل کنآنچنان دان که خود این خانه خریدی با زر
گرچه بی مایه خریدارِ وِصالِ تو شدمعلمِ من بین و به بی مایگی من مَنِگَر
هنری مرد به بدبختی و سختی نزیَدور زیَد یک دو سه روزی نَبُوَد افزونتر
من همان طُرفه نویسندۀ وقتم که بردندمُنشآتم را مشتاقان چون کاغذِ زر
من همان دانا گویندۀ دَهرم که خورندقَصَب الجَیبِ حدیثم را همچون شکّر
سعدیِ عصرم ، این دفتر و این دیوانمباورت نیست به دیوانم بین و دفتر
بهترین مردِ شرفمند در این مُلک منمهمنشینِ تو که می باید از من بهتر
هیچ عیبی بجز از فقر ندارم باللّهفقر فخر است ولی تنها بر پیغمبر
همّتِ عالی با کیسۀ خالی دردی استکه به آن درد گرفتار نگردد کافر
تو مدارا کن امروز به درویشیِ منمن تلافی کنم ار بخت به من شد یاور
ای بسا مفلسِ امروز که فردا شده استصاحبِ خانه و ده ، مالکِ اسب و استر
من نه آنم که حقوقِ تو فراموش کنمگر رسد ریشِ تو از عارضِ تو تا به کمر
تا مرا چشم بُوَد در عقبت می نگرمهم مگر کور شوم کز تو کنم صرفِ نظر
تا مرا پای بُوَد بر اثرت می آیممگر آن روز که بیچاره شوم در بِستر
به خدایی که به من فقر و به قارون زر دادگنجِ قارونم در دیده بود خاکستر
گرچه کردم سخن از فقر تو اندیشه مدارنه چنان است که در کارِ تو مانم مضطر
با همه فقر کشم جورِ تو دارم جانبا همه ضعف برم بارِ تو تا هست کمر
گرچه آتش بِتَفَد چهرۀ آهنگر ، بازآرد از کوره برون آهنِ خود آهنگر
من چو خورشیدِ جهان تابم و بینی خورشیدخود برهنه است ولی بر همه بخشد زیور
هر چه از بهر تو لازم شود آماده کنمگرچه با کدِّیمین باشد و با خونِ جگر
به فدایِ تو کنم جملۀ دارایی خویشای رُخَت خوب تر از آینۀ اسکندر
حکم حکمِ تو و فرمایش فرمایشِ توستتو خداوندی در خانه و من فرمان بَر
نه به رویِ تو بیارم نه به کس شکوه کنمگر سرم بشکنی ار خانه کنی زیر و زبر
تو به جز خنده نبینی به لبم گرچه مرادر دل انواع غُصَص باشد و اقسامِ فِکَر
هر چه در کیسه من بینی برگیر و بروهر چه از خانۀ من می خواهی بردار و ببر
هرچه از جامۀ من بینی خوبست بپوشجامۀ خوب تر ار هست به بازار ، بخر
پیش رویِ تو نَهَم خوبترین لقمۀ چربزیر بالِ تو کشم نرم ترین بالشِ پر
تا توانم نگذارم که تو بی پول شویگرچه بفروشم سرداریِ تن را به ضرر
آنچنان شیک و مد و خوب نگاهت دارمکه زهر با مُدِ این شهر شوی با مُدتر
جامه ات باید با جان متناسب باشدبه پلاس اندر پیچید نَشاید گوهر
پیشِ تو میرم پروانه صفت پیشِ چراغدورِ تو گردم چون هاله که بر دورِ قمر
تنگ گیرم به برت نرم بخارم بدنتمن یقیناً به تو دل سوزترم تا مادر
گَردِ سرداری و شلوارِ تو خود پاک کنممن به تزیینِ تو مشتاق ترم تا نوکر
پیرهن های تُرا جمله خود آهار زنممن ز آهار زدن واقفم و مستحضر
جا به خلوت دهمت تا که نبینند رختتو پسر بچّه تفاوت نکنی با دختر
زیر شلواری و پیراهن و شلوارِ تُراشسته و رُفته و ناکرده بیارَمت به بر
کفشِ تو واکس زده جامه اُطو خورده بُوَدهر سحر کان را در پاکنی این را در بر
یقه ات پاک و کلاهت نو و سردست تمیزعینک و دستکش و ساعت و پوتین در خور
دستمالت را مخصوص معطّر سازمنه بدان باید تو خشک کنی عارضِ تر ؟
تر و خشکت کنم آن سان که فراموش کنیآن شَفَقّت ها کز مادر دیدیّ و پدر
شب اگر بینم کز خواب گران گشته سرتسینه پیش آرم تا تکیه دهی بروی سر
نفس آهسته کشم دیده به هم نگذارمتا تو بر سینه ام آرامی شب تا به سحر
ور دلم خواست که یک بوسه به موی تو زنمآن چنان نرم زنم کت نشود هیچ خبر
شب بپوشانم رویِ تو چو یک کدبانوصبح برچینم جایِ تو چو یک خدمتگر
چشم از خواب چو بگشودی پیشِ تو نَهَمسینی نان و پنیر و کره و شیر و شکر
شانه و آینه و هوله و صابون و گلابجمله با سینیِ دیگر نهمت در محضر
آب ریزم که بشویی رخِ همچون قمرتآن که ناشُسته بَرَد آبِ رخِ شمس و قمر
خود زنم شانه سرِ زلفِ دلارایِ تُرانرم و هموار که یک مو نکند شانه هدر
بِسترِ خوابِ من ار تودۀ خاکستر بوداز پیِ خوابِ تو آماده کنم تختِ فنر
صندلی های تُرا نیز فنردار کنیمصندلی های فنردار بُوَد راحت تر
آرم از بهر تو مشّاق و معلّم لیکِندرس و مشقت را خود گیرم در تحتِ نظر
سعیِ استاد به کارِ تو نه چون سعیِ من استدایه هر قدر بُوَد خوب ، نگردد مادر
هر قَدَر خسته کند مشغلۀ روز مراشب ز تعلیمِ تو غفلت نکنم هیچ قَدَر
چشم بر هم نزنم گرچه مرا خواب آیدتا تو درسِ خود پاکیزه نمایی از بر
صد غلط داشته باشی همه را می گویمگربه یک بار نفهمیدی یک بارِ دگر
از کتاب و قلم و قیچی و چاقو و دواتهر چه دارم به تو خواهم داد ای شوخ پسر
هفتهای یک شب از بهرِ نشاطِ دلِ توتار و سنتور فراهم کنم و رامشگر
جمعهها پول درشکه دهمت تا برویگه معینیّه ، گهی شِمران ، گه قصرِ قَجَر
ور کنی گاهی در کوه و کمر قصدِ شکاراز پس و پیشِ تو بشتابم در کوه و کمر
هم انیسِ شبِ من باشی و هم مونسِ روزهم رفیقِ سفرم گردی و هم یارِ حضر
شب که از درس شدی خسته و از مشق کسلنقل گویم به تو از روی تواریخ و سِیر
قصّه ها بهر تو خوانم که بَرَش هیچ بُوَدبه علی قصۀ عثمان و ابوبکر و عُمَر
یک دو سالی که شوی مهمان در خانۀ منمرد آراستهای کردی با فضل و هنر
عربی خوان و زبان دان شوی و تاریخیصاحبِ بهره ز فقه و ز حدیث و ز خبر
خط نویسی که اگر بیند امیرُالکُتابکند فرار که به نوشتهای از وی بهتر
شعر گویی که اگر بشنود آقای مَلِکآفرین گوید بر شاعر و شاعرپرور
داخلِ خدمتِ دولت کنمت چندی بعدآیی از جملۀ اعضای دوائر به شُمَر
ابتدا گردی نبّات و سپس آرشیویستبعد منشی شوی و بعد رئیسِ دفتر
گر خدا خواست رئیس الوزرا نیز شویمن چنین دیده ام اندر نَفَسِ خویش اثر
آنچه در کارِ تو از دستِ من آید اینستبیش از این آرزویی در دل تو هست مگر ؟