گنج

بخش ۲۱ - در معنی اینکه حیات ملیه مرکز محسوس میخواهد و مرکز ملت اسلامیه بیت الحرام است

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۵ بیت
می گشایم عقده از کار حیاتسازمت آگاه اسرار حیات
چون خیال از خود رمیدن پیشه اشاز جهت دامن کشیدن پیشه اش
در جهان دیر و زود آید چسانوقت او فردا و دی زاید چسان
گر نظرداری یکی بر خود نگرجز رم پیهم نه ئی ای بیخبر
تا نماید تاب نامشهود خویششعله ی او پرده بند از دود خویش
سیر او را تا سکون بیند نظرموج جویش بسته آمد در گهر
آتش او دم بخویش اندر کشیدلاله گردید و ز شاخی بر دمید
فکر خام تو گران خیز است و لنگتهمت گل بست بر پرواز رنگ
زندگی مرغ نشیمن ساز نیستطایر رنگ است و جز پرواز نیست
در قفس وامانده و آزاد همبا نواها می زند فریاد هم
از پرش پرواز شوید دمبدمچاره ی خود کرده جوید دمبدم
عقده ها خود می زند در کار خویشباز آسان می کند دشوار خویش
پا بگل گردد حیات تیزگامتا دو بالا گرددش ذوق خرام
سازها خوابیده اندر سوز اودوش و فردا زاده ی امروز او
دمبدم مشکل گر و آسان گذاردمبدم نو آفرین و تازه کار
گرچه مثل بو سراپایش رم استچون وطن در سینه ئی گیرد دم است
رشته های خویش را بر خود تندتکمه ئی گردد گره بر خود زند
در گره چون دانه دارد برگ و برچشم بر خود وا کند گردد شجر
خلعتی از آب و گل پیدا کنددست و پا و چشم و دل پیدا کند
خلوت اندر تن گزیند زندگیانجمن ها آفریند زندگی
همچنان آئین میلاد اممزندگی بر مرکزی آید بهم
حلقه را مرکز چو جان در پیکر استخط او در نقطه ی او مضمر است
قوم را ربط و نظام از مرکزیروزگارش را دوام از مرکزی
راز دار و راز ما بیت الحرمسوز ما هم ساز ما بیت الحرم
چون نفس در سینه او را پروریمجان شیرین است او ما پیکریم
تازه رو بستان ما از شبنمشمزرع ما آب گیر از زمزمش
تاب دار از ذره هایش آفتابغوطه زن اندر فضایش آفتاب
دعوی او را دلیل استیم مااز براهین خلیل استیم ما
در جهان ما را بلند آوازه کردبا حدوث ما قدم شیرازه کرد
ملت بیضا ز طوفش هم نفسهمچو صبح آفتاب اندر قفس
از حساب او یکی بسیاریتپخته از بند یکی خودداریت
تو ز پیوند حریمی زنده ئیتا طواف او کنی پاینده ئی
در جهان جان امم جمعیت استدر نگر سر حرم جمعیت است
عبرتی ای مسلم روشن ضمیراز مآل امت موسی بگیر
داد چون آن قوم مرکز را ز دسترشته ی جمعیت ملت شکست
آنکه بالید اندر آغوش رسلجزو او داننده ی اسرار کل
دهر سیلی بر بنا گوشش کشیدزندگی خون گشت و از چشمش چکید
رفت نم از ریشه های تاک اوبید مجنون هم نروید خاک او
از گل غربت زبان گم کرده ئیهم نوا هم آشیان گم کرده ئی
شمع مرد و نوحه خوان پروانه اشمشت خاکم لرزد از افسانه اش
ای ز تیغ جور گردون خسته تنای اسیر التباس و وهم و ظن
پیرهن را جامه احرام کنصبح پیدا از غبار شام کن
مثل آبا غرق اندر سجده شوآنچنان گم شو که یکسر سجده شو
مسلم پیشین نیازی آفریدتا به ناز عالم آشوبی رسید
در ره حق پا به نوک خار خستگلستان در گوشه ی دستار بست