گنج

بخش ۲ - پیشکش به حضور ملت اسلامیه

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۳ بیت
منکر نتوان گشت اگر دم زنم از عشقاین نشه بمن نیست اگر با دگری هست
عرفی
ای ترا حق خاتم اقوام کردبر تو هر آغاز را انجام کرد
ای مثال انبیا پاکان توهمگر دلها جگر چاکان تو
ای نظر بر حسن ترسازاده ئیای ز راه کعبه دور افتاده ئی
ای فلک مشت غبار کوی تو«ای تماشا گاه عالم روی تو»
همچو موج ، آتش ته پا میروی«تو کجا بهر تماشا میروی»
رمز سوز آموز از پروانه ئیدر شرر تعمیر کن کاشانه ئی
طرح عشق انداز اندر جان خویشتازه کن با مصطفی پیمان خویش
خاطرم از صحبت ترسا گرفتتا نقاب روی تو بالا گرفت
هم نوا از جلوه ی اغیار گفتداستان گیسو و رخسار گفت
بر در ساقی جبین فرسود اوقصه ی مغ زادگان پیمود او
من شهید تیغ ابروی تو امخاکم و آسوده ی کوی تو ام
از ستایش گستری بالاترمپیش هر دیوان فرو ناید سرم
از سخن آئینه سازم کرده اندوز سکندر بی نیازم کرده اند
بار احسان بر نتابد گردنمدر گلستان غنچه گردد دامنم
سخت کوشم مثل خنجر در جهانآب خود می گیرم از سنگ گران
گرچه بحرم موج من بیتاب نیستبر کف من کاسه ی گرداب نیست
پرده ی رنگم شمیمی نیستمصید هر موج نسیمی نیستم
در شرار آباد هستی اخگرمخلعتی بخشد مرا خاکسترم
بر درت جانم نیاز آورده استهدیه ی سوز و گداز آورده است
ز آسمان آبگون یم می چکدبر دل گرمم دمادم می چکد
من ز جو باریکتر می سازمشتا به صحن گلشنت اندازمش
زانکه تو محبوب یار ماستیهمچو دل اندر کنار ماستی
عشق تا طرح فغان در سینه ریختآتش او از دلم آئینه ریخت
مثل گل از هم شکافم سینه راپیش تو آویزم این آئینه را
تا نگاهی افکنی بر روی خویشمی شوی زنجیری گیسوی خویش
باز خوانم قصه ی پارینه اتتازه سازم داغهای سینه ات
از پی قوم ز خود نامحرمیخواستم از حق حیات محکمی
در سکوت نیم شب نالان بدمعالم اندر خواب و من گریان بدم
جانم از صبر و سکون محروم بودورد من یاحی و یاقیوم بود
آرزوئی داشتم خون کردمشتا ز راه دیده بیرون کردمش
سوختن چون لاله پیهم تا کجااز سحر دریوز شبنم تا کجا؟
اشک خود بر خویش می ریزم چو شمعبا شب یلدا در آویزم چو شمع
جلوه را افزودم و خود کاستمدیگران را محفلی آراستم
یک نفس فرصت ز سوز سینه نیستهفته ام شرمنده ی آدینه نیست
جانم اندر پیکر فرسوده ئیجلوه ی آهی است گرد آلوده ئی
چون مرا صبح ازل حق آفریدناله در ابریشم عودم تپید
ناله ئی افشا گر اسرار عشقخونبهای حسرت گفتار عشق
فطرت آتش دهد خاشاک راشوخی پروانه بخشد خاک را
عشق را داغی مثال لاله بسدر گریبانش گل یک ناله بس
من همین یک گل بدستارت زنممحشری بر خواب سرشارت زنم
تا ز خاکت لاله زار آید پدیداز دمت باد بهار آید پدید