بخش ۲۷۴ - جلال و گوته
نکته دان المنی را در ارمصحبتی افتاد با پیر عجم
شاعری کو همچو آن عالی جنابنیست پیغمبر ولی دارد کتاب
خواند بر دانائی اسرار قدیمقصهٔ پیمان ابلیس و حکیم
گفت رومی ای سخن را جان نگارتو ملک صید استی و یزدان شکار
فکرِ تو در کنجِ دل خلوت گزیداین جهانِ کهنه را باز آفرید
سوز و ساز جان به پیکر دیده ئیدر صدف تعمیر گوهر دیده ئی
هر کسی از رمز عشق آگاه نیستهر کسی شایان این درگاه نیست
«داند آن کو نیکبخت و محرم استزیرکی ز ابلیس و عشق از آدم است»
رومی