گنج

بخش ۱۹۱ - تنهائی

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۱۲ بیت
به بحر رفتم و گفتم به موج بیتابیهمیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟
هزار لولوی لالاست در گریبانتدرون سینه چو من گوهر دلی داری؟
تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت
به کوه رفتم و پرسیدم این چه بیدردیست؟رسد بگوش تو آه و فغان غم زده ئی
اگر به سنگ تو لعلی ز قطرهٔ خونستیکی در آبه سخن با من ستم زده ئی
بخود خزید و نفس در کشید و هیچ نگفت
ره دراز بریدم ز ماه پرسیدمسفر نصیب ، نصیب تو منزلی است که نیست
جهان ز پرتو سیمای تو سمن زاریفروغ داغ تو از جلوهٔ دلی است که نیست
سوی ستاره رقیبانه دید و هیچ نگفت
شدم بحضرت یزدان گذشتم از مه و مهرکه در جهان تو یک ذره آشنایم نیست
جهان تهی ز دل و مشت خاک من همه دلچمن خوش است ولی درخور نوایم نیست
تبسمی بلب او رسید و هیچ نگفت