بخش ۱۸۹ - شاهین و ماهی
ماهی بچهای شوخ به شاهین بچهای گفتاین سلسلهٔ موج که بینی همه دریاست
دارای نهنگان خروشندهتر از میغدر سینهٔ او دیده و نادیده بلاهاست
با سیل گرانسنگ زمینگیر و سبکخیزبا گوهر تابنده و با لولوی لالاست
بیرون نتوان رفت ز سیل همه گیرشبالای سر ماست، ته پاست، همه جاست
هر لحظه جوان است و روان است و دوان استاز گردش ایام نه افزون شد و نی کاست
ماهی بچه را سوز سخن چهره برافروختشاهین بچه خندید و ز ساحل به هوا خاست
زد بانگ که شاهینم و کارم به زمین چیستصحراست که دریاست ته بال و پر ماست
بگذر ز سر آب و به پهنای هوا سازاین نکته نبیند مگر آن دیده که بیناست