بخش ۱۷۳ - افکار انجم
شنیدم کوکبی با کوکبی گفتکه در بحریم و پیدا ساحلی نیست
سفر اندر سرشت ما نهادندولی این کاروان را منزلی نیست
اگر انجم همانستی که بود استازین دیرینه تابی ها چه سود است
گرفتار کمند روزگاریمخوشا آنکس که محروم وجود است
کس این بار گران را برنتابدز بود ما نبود جاودان به
فضای نیلگونم خوش نیایدز اوجش پستی آن خاکدان به
خنک انسان که جانش بیقرار استسوار راهوار روزگار است
قبای زندگی بر قامتش راستکه او نو آفرین و تازه کار است