گنج

بخش ۱ - پیشکش به حضور اعلیحضرت امیرامان الله خان فرمانروای دولت مستقلهٔ افغانستان خلد الله ملکه و اجلاله

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۸۱ بیت
ای امیر کامگار ای شهریارنوجوان و مثل پیران پخته کار
چشم تو از پردگیها محرم استدل میان سینه‌ات جام جم است
عزم تو پاینده چون کهسار توحزم تو آسان کند دشوار تو
همت تو چون خیال من بلندملت صد پاره را شیرازه بند
هدیه از شاهنشهان داری بسیلعل و یاقوت گران داری بسی
ای امیر ابن امیر ابن امیرهدیه ئی از بینوائی هم پذیر
تا مرا رمز حیات آموختندآتشی در پیکرم افروختند
یک نوای سینه تاب آورده امعشق را عهد شباب آورده ام
پیر مغرب شاعر المانویآن قتیل شیوه های پهلوی
بست نقش شاهدان شوخ و شنگداد مشرق را سلامی از فرنگ
در جوابش گفته ام پیغام شرقماهتابی ریختم بر شام شرق
تا شناسای خودم خود بین نیمبا تو گویم او که بود و من کیم
او ز افرنگی جوانان مثل برقشعلهٔ من از دم پیران شرق
او چمن زادی چمن پرورده ئیمن دمیدم از زمین مرده ئی
او چو بلبل در چمن فردوس گوشمن بصحرا چون جرس گرم خروش
هر دو دانای ضمیر کائناتهر دو پیغام حیات اندر ممات
هر دو خنجر صبح خند آئینه فاماو برهنه من هنوز اندر نیام
هر دو گوهر ارجمند و تاب دارزادهٔ دریای ناپیدا کنار
او ز شوخی در ته قلزم تپیدتا گریبان صدف را بر درید
من به آغوش صدف تابم هنوزدر ضمیر بحر نایابم هنوز
آشنای من ز من بیگانه رفتاز خمستانم تهی پیمانه رفت
من شکوه خسروی او را دهمتخت کسری زیر پای او نهم
او حدیث دلبری خواهد ز منرنگ و آب شاعری خواهد ز من
کم نظر بیتابی جانم ندیدآشکارم دید و پنهانم ندید
فطرت من عشق را در بر گرفتصحبت خاشاک و آتش در گرفت
حق رموز ملک و دین بر من گشودنقش غیر از پردهٔ چشمم ربود
برگ گل رنگین ز مضمون من استمصرع من قطرهٔ خون من است
تا نپنداری سخن دیوانگیستدر کمال این جنون فرزانگیست
از هنر سرمایه دارم کرده انددر دیار هند خوارم کرده اند
لاله و گل از نوایم بی نصیبطایرم در گلستان خود غریب
بس که گردون سفله و دون پرور استوای بر مردی که صاحب جوهر است
دیده ئی ای خسرو کیوان جنابآفتاب «ما توارت بالحجاب»
ابطحی در دشت خویش از راه رفتاز دم او سوز الا الله رفت
مصریان افتاده در گرداب نیلسست رگ تورانیان ژنده پیل
آل عثمان در شکنج روزگارمشرق و مغرب ز خونش لاله زار
عشق را آئین سلمانی نماندخاک ایران ماند و ایرانی نماند
سوز و ساز زندگی رفت از گلشآن کهن آتش فسرد اندر دلش
مسلم هندی شکم را بنده ئیخود فروشی دل ز دین بر کنده ئی
در مسلمان شأن محبوبی نماندخالد و فاروق و ایوبی نماند
ای ترا فطرت ضمیر پاک داداز غم دین سینهٔ صد چاک داد
تازه کن آئین صدیق و عمرچون صبا بر لالهٔ صحرا گذر
ملت آوارهٔ کوه و دمندر رگ او خون شیران موج زن
زیرک و روئین تن و روشن جبینچشم او چون جره بازان تیز بین
قسمت خود از جهان نایافتهکوکب تقدیر او ناتافته
در قهستان خلوتی ورزیده ئیرستخیز زندگی نادیده ئی
جان تو بر محنت پیهم صبورکوش در تهذیب افغان غیور
تا ز صدیقان این امت شوی بهر دین سرمایهٔ قوت شوی
زندگی جهد است و استحقاق نیستجز به علم انفس و آفاق نیست
گفت حکمت را خدا خیر کثیرهر کجا این خیر را بینی بگیر
سید کل صاحب ام الکتابپردگیها بر ضمیرش بی حجاب
گرچه عین ذات را بی پرده دید«رب زدنی» از زبان او چکید
علم اشیا «علم الاسماستی»هم عصا و هم ید بیضاستی
علم اشیا داد مغرب را فروغحکمت او ماست می بندد ز دوغ
جان ما را لذت احساس نیستخاک ره جز ریزهٔ الماس نیست
علم و دولت نظم کار ملت استعلم و دولت اعتبار ملت است
آن یکی از سینهٔ احرار گیروان دگر از سینهٔ کهسار گیر
دشنه زن در پیکر این کائناتدر شکم دارد گهر چون سومنات
لعل ناب اندر بدخشان تو هستبرق سینا در قهستان تو هست
کشور محکم اساسی بایدتدیدهٔ مردم شناسی بایدت
ای بسا آدم که ابلیسی کندای بسا شیطان که ادریسی کند
رنگ او نیرنگ و بود او نموداندرون او چو داغ لاله دود
پاکباز و کعبتین او دغلریمن و غدر و نفاق اندر بغل
در نگر ای خسرو صاحب نظرنیست هر سنگی که می تابد گهر
مرشد رومی حکیم پاک زادسر مرگ و زندگی بر ما گشاد
«هر هلاک امت پیشین که بودزانکه بر جندل گمان بردند عود»
سروری در دین ما خدمتگری استعدل فاروقی و فقر حیدری است
در هجوم کارهای ملک و دینبا دل خود یک نفس خلوت گزین
هر که یکدم در کمین خود نشستهیچ نخچیر از کمند او نجست
در قبای خسروی درویش زیدیده بیدار و خدا اندیش زی
قاید ملت شهنشاه مرادتیغ او را برق و تندر خانه زاد
هم فقیری هم شه گردون فری ارد شیری با روان بوذری
غرق بودش در زره بالا و دوشدر میان سینه دل موئینه پوش
آن مسلمانان که میری کرده انددر شهنشاهی فقیری کرده اند
در امارت فقر را افزوده اندمثل سلمان در مدائن بوده اند
حکمرانی بود و سامانی نداشتدست او جز تیغ و قرآنی نداشت
هر که عشق مصطفی سامان اوستبحر و بر در گوشهٔ دامان اوست
سوز صدیق و علی از حق طلبذره ئی عشق نبی از حق طلب
زانکه ملت را حیات از عشق اوستبرگ و ساز کائنات از عشق اوست
جلوهٔ بی پرده او وانمودجوهر پنهان که بود اندر وجود
روح را جز عشق او آرام نیستعشق او روزیست کو را شام نیست
خیز و اندر گردش آور جام عشق در قهستان تازه کن پیغام عشق