بخش ۱۱ - سیاسیات حاضره
می کند بند غلامان سخت ترحریت می خواند او را بی بصر
گرمی هنگامهٔ جمهور دیدپرده بر روی ملوکیت کشید
سلطنت را جامع اقوام گفتکار خود را پخته کرد و خام گفت
در فضایش بال و پر نتوان گشودبا کلیدش هیچ در نتوان گشود
گفت با مرغ قفس «ای دردمندآشیان در خانهٔ صیاد بند
هر که سازد آشیان در دشت و مرغاو نباشد ایمن از شاهین و چرغ»
از فسونش مرغ زیرک دانه مستناله ها اندر گلوی خود شکست
حریت خواهی به پیچاکش میفتتشنه میر و بر نم تاکش میفت
الحذر از گرمی گفتار اوالحذر از حرف پهلو دار او
چشم ها از سرمه اش بی نور تربندهٔ مجبور ازو مجبور تر
از شراب ساتگینش الحذراز قمار بدنشینش الحذر
از خودی غافل نگردد مرد حرحفظ خود کن حب افیونش مخور
پیش فرعونان بگو حرف کلیمتا کند ضرب تو دریا را دونیم
داغم از رسوائی این کارواندر امیر او ندیدم نور جان
تن پرست و جاه مست و کم نگهاندرونش بی نصیب از لااله
در حرم زاد و کلیسا را مریدپردهٔ ناموس ما را بر درید
دامن او را گرفتن ابلهی استسینهٔ او از دل روشن تهی است
اندرین ره تکیه بر خود کن که مردصید آهو با سگ کوری نکرد
آه از قومی که چشم از خویش بستدل به غیر الله داد ، از خود گسست
تا خودی در سینهٔ ملت بمردکوه ، کاهی کرد و باد او را ببرد
گرچه دارد لااله اندر نهاداز بطون او مسلمانی نزاد
آنکه بخشد بی یقینان را یقینآنکه لرزد از سجود او زمین
آنکه زیر تیغ گوید لاالهآنکه از خونش بروید لااله
آن سرور ، آن سوز مشتاقی نمانددر حرم صاحبدلی باقی نماند
ای مسلمان اندرین دیر کهنتا کجا باشی به بند اهرمن
جهد با توفیق و لذت در طلبکس نیابد بی نیاز نیم شب
زیستن تا کی به بحر اندر چو خسسخت شو چون کوه از ضبط نفس
گرچه دانا حال دل با کس نگفتاز تو درد خویش نتوانم نهفت
تا غلامم در غلامی زاده امز آستان کعبه دور افتاده ام
چون بنام مصطفی خوانم دروداز خجالت آب می گردد وجود
عشق میگوید که ای محکوم غیرسینهٔ تو از بتان مانند دیر
تا نداری از محمد رنگ و بواز درود خود میالا نام او
از قیام بی حضور من مپرساز سجود بی سرور من مپرس
جلوهٔ حق گرچه باشد یک نفسقسمت مردان آزاد است و بس
مردی آزادی چو آید در سجوددر طوافش گرم رو چرخ کبود
ما غلامان از جلالش بیخبراز جمال لازوالش بیخبر
از غلامی لذت ایمان مجوگرچه باشد حافظ قرآن ، مجو
مؤمن است و پیشهٔ او آزری استدین و عرفانش سراپا کافری است
در بدن داری اگر سوز حیاتهست معراج مسلمان در صلوت
ور نداری خون گرم اندر بدنسجدهٔ تو نیست جز رسم کهن
عید آزادان شکوه ملک و دینعید محکومان هجوم مؤمنین