گنج

بخش ۸ - حکایت درین معنی که مسئلهٔ نفی خودی از مخترعات اقوام مغلوبهٔ بنی نوع انسان است که به این طریق مخفی اخلاق اقوام غالبه را ضعیف میسازند

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۴۷ بیت
آن شنیدستی که در عهد قدیمگوسفندان در علف زاری مقیم
از وفور کاه نسل افزا بدندفارغ از اندیشه ی اعدا بدند
آخر از ناسازی تقدیر میشگشت از تیر بلائی سینه ریش
شیر ها از بیشه سر بیرون زدندبر علف زار بزان شبخون زدند
جذب و استیلا شعار قوت استفتح راز آشکار قوت است
شیر نر کوس شهنشاهی نواختمیش را از حریت محروم ساخت
بسکه از شیران نیاید جز شکارسرخ شد از خون میش آن مرغزار
گوسفندی زیرکی فهمیده ئیکهنه سالی گرگ باران دیده ئی
تنگدل از روزگار قوم خویشاز ستمهای هژبران سینه ریش
شکوه ها از گردش تقدیر کردکار خود را محکم از تدبیر کرد
بهر حفظ خویش مرد ناتوانحیله ها جوید ز عقل کار دان
در غلامی از پی دفع ضررقوت تدبیر گردد تیز تر
پخته چون گردد جنون انتقامفتنه اندیشی کند عقل غلام
گفت با خود عقده ی ما مشکل استقلزم غمهای ما بی ساحل است
میش نتواند بزور از شیر رستسیم ساعد ما و او پولاد دست
نیست ممکن کز کمال وعظ و پندخوی گرگی آفریند گوسفند
شیر نر را میش کردن ممکن استغافلش از خویش کردن ممکن است
صاحب آوازه ی الهام گشتواعظ شیران خون آشام گشت
نعره زد ای قوم کذاب اشربی خبر از یوم نحس مستمر
مایه دار از قوت روحانیمبهر شیران مرسل یزدانیم
دیده ی بی نور را نور آمدمصاحب دستور و مأمور آمدم
توبه از اعمال نا محمود کنای زیان اندیش فکر سود کن
هر که باشد تند و زور آور شقی استزندگی مستحکم از نفی خودی است
روح نیکان از علف یابد غذاتارک اللحم است مقبول خدا
تیزی دندان ترا رسوا کنددیده ی ادراک را اعمی کند
جنت از بهر ضعیفان است و بسقوت از اسباب خسران است و بس
جستجوی عظمت و سطوت شر استتنگدستی از امارت خوشتر است
برق سوزان در کمین دانه نیستدانه گر خرمن شود فرزانه نیست
ذره شو صحرا ، مشو گر عاقلیتا ز نور آفتابی بر خوری
ای که می نازی بذبح گوسفندذبح کن خود را که باشی ارجمند
زندگی را می کند نا پایدارجبر و قهر و انتقام و اقتدار
سبزه پامال است و روید بار بارخواب مرگ از دیده شوید بار بار
غافل از خود شو اگر فرزانه ئیگر ز خود غافل نه ئی دیوانه ئی
چشم بند و گوش بند و لب به بندتا رسد فکر تو بر چرخ بلند
این علفزار جهان هیچ است هیچتو برین موهوم ای نادان مپیچ
خیل شیر از سخت کوشی خسته بوددل بذوق تن پرستی بسته بود
آمدش این پند خواب آور پسندخورد از خامی فسون گوسفند
آنکه کردی گوسفندان را شکارکرد دین گوسفندی اختیار
با پلنگان سازگار آمد علفگشت آخر گوهر شیری خزف
از علف آن تیزی دندان نماندهیبت چشم شرار افشان نماند
دل بتدریج از میان سینه رفتجوهر آئینه از آئینه رفت
آن جنون کوشش کامل نماندآن تقاضای عمل در دل نماند
اقتدار و عزم و استقلال رفتاعتبار و عزت و اقبال رفت
پنجه های آهنین بی زور شدمرده شد دلها و تنها گور شد
زور تن کاهید و خوف جان فزودخوف جان سرمایه همت ربود
صد مرض پیدا شد از بی همتیکوته دستی ، بیدلی ، دون فطرتی
شیر بیدار از فسون میش خفتانحطاط خویش را تهذیب گفت