گنج

بخش ۲۰ - دعا

ای چو جان اندر وجود عالمیجان ما باشی و از ما می رمی
نغمه از فیض تو در عود حیاتموت در راه تو محسود حیات
باز تسکین دل ناشاد شوباز اندر سینه ها آباد شو
باز از ما خواه ننگ و نام راپخته تر کن عاشقان خام را
از مقدر شکوه ها داریم مانرخ تو بالا و ناداریم ما
از تهیدستان رخ زیبا مپوشعشق سلمان و بلال ارزان فروش
چشم بیخواب و دل بیتاب دهباز ما را فطرت سیماب ده
آیتی بنما ز آیات مبینتا شود اعناق اعدا خاضعین
کوه آتش خیز کن این کاه راز آتش ما سوز غیر الله را
رشته ی وحدت چو قوم از دست دادصد گره بر روی کار ما فتاد
ما پریشان در جهان چون اختریمهمدم و بیگانه از یکدیگریم
باز این اوراق را شیرازه کنباز آئین محبت تازه کن
باز ما را بر همان خدمت گمارکار خود با عاشقان خود سپار
رهروان را منزل تسلیم بخشقوت ایمان ابراهیم بخش
عشق را از شغل لا آگاه کنآشنای رمز الاالله کن
منکه بهر دیگران سوزم چو شمعبزم خود را گریه آموزم چو شمع
یارب آن اشکی که باشد دلفروزبیقرار و مضطر و آرام سوز
کارمش در باغ و روید آتشیاز قبای لاله شوید آتشی
دل بدوش و دیده بر فرداستمدر میان انجمن تنها ستم
«هر کسی از ظن خود شد یار مناز درون من نجست اسرار من»
در جهان یارب ندیم من کجاستنخل سینایم کلیم من کجاست
ظالمم بر خود ستم ها کرده امشعله ئی را در بغل پرورده ام
شعله ئی غارت گر سامان هوشآتشی افکنده در دامان هوش
عقل را دیوانگی آموختهعلم را سامان هستی سوخته
آفتاب از سوز او گردون مقامبرقها اندر طواف او مدام
همچو شبنم دیده ی گریان شدمتا امین آتش پنهان شدم
شمع را سوز عیان آموختمخود نهان از چشم عالم سوختم
شعله ها آخر ز هر مویم دمیداز رگ اندیشه ام آتش چکید
عندلیبم از شرر ها دانه چیدنغمه ی آتش مزاجی آفرید
سینه ی عصر من از دل خالی استمی تپد مجنون که محمل خالی است
شمع را تنها تپیدن سهل نیستآه یک پروانه ی من اهل نیست
انتظار غمگساری تا کجاجستجوی راز داری تا کجا
ای ز رویت ماه و انجم مستنیرآتش خود را ز جانم باز گیر
این امانت بازگیر از سینه امخار جوهر برکش از آئینه ام
یا مرا یک همدم دیرینه دهعشق عالم سوز را آئینه ده
موج در بحر است هم پهلوی موجهست با همدم تپیدن خوی موج
بر فلک کوکب ندیم کوکبستماه تابان سر بزانوی شب است
روز پهلوی شب یلدا زندخویش را امروز بر فردا زند
هستی جوئی بجوئی گم شودموجه ی بادی ببوئی گم شود
هست در هر گوشه ی ویرانه رقصمی کند دیوانه با دیوانه رقص
گرچه تو در ذات خود یکتاستیعالمی از بهر خویش آراستی
من مثال لاله ی صحراستمدرمیان محفلی تنهاستم
خواهم از لطف تو یاری همدمیاز رموز فطرت من محرمی
همدمی دیوانه ئی فرزانه ئیاز خیال این و آن بیگانه ئی
تا بجان او سپارم هوی خویشباز بینم در دل او روی خویش
سازم از مشت گل خود پیکرشهم صنم او را شوم هم آزرش