گنج

بخش ۲ - تمهید

نیست در خشک و تر بیشهٔ من کوتاهیچوب هر نخل که منبر نشود دار کنم
نظیری نیشابوری
راه شب چون مهر عالم‌تاب زدگریهٔ من بر رخ گل، آب زد
اشک من از چشم نرگس خواب شُستسبزه از هنگامه‌ام بیدار رُست
باغبان زور کلامم آزمودمصرعی کارید و شمشیری درود
در چمن جز دانهٔ اشکم نکِشتتار افغانم به پود باغ رِشت
ذره‌ام مهر منیر آنِ من استصد سحر اندر گریبان من است
خاک من روشن تر از جام جم استمحرم از نازاد‌های عالم است
فکرم آن آهو سرِ فتراک بست کو هنوز از نیستی بیرون نجست
سبزه ناروئیده زیب گلشنمگل به شاخ اندر نهان در دامنم
محفل رامشگری برهم زدمزخمه بر تار رگ عالم زدم
بس که عود فطرتم نادر نواستهم‌نشین از نغمه‌ام نا آشناست
در جهان خورشید نوزائیده‌امرسم و آئین فلک نادیده‌ام
رَم ندیده انجم از تابم هنوزهست ناآشفته سیمابم هنوز
بحر از رقص ضیایم بی‌نصیبکوه از رنگ حنایم بی‌نصیب
خوگر من نیست چشم هست و بودلرزه بر تن خیزم از بیم نمود
بامم از خاور رسید و شب شکستشبنم نو بر گُل عالم نشست
انتظار صبح‌خیزان می کشمای خوشا زرتشتیان آتشم
نغمه‌ام از زخمه بی‌پرواستممن نوای شاعر فرداستم
عصر من دانندهٔ اسرار نیستیوسف من بهر این بازار نیست
ناامید استم ز یاران قدیمطور من سوزد که می‌آید کلیم
قلزم یاران چو شبنم بی‌خروششبنم من مثل یم طوفان‌به‌دوش
نغمهٔ من از جهانِ دیگر استاین جرس را کاروان دیگر است
ای بسا شاعر که بعد از مرگ زادچشم خود بر بست و چشم ما گشاد
رخت باز از نیستی بیرون کشیدچون گل از خاک مزار خود دمید
کاروان ها گرچه زین صحرا گذشتمثل گام ناقه کم‌غوغا گذشت
عاشقم. فریاد، ایمان من استشور حشر از پیش‌خیزان من است
نغمه‌ام ز اندازهٔ تار است بیشمن نترسم از شکست عود خویش
قطره از سیلاب من بیگانه بهقلزم از آشوب او دیوانه به
در نمی‌گنجد به جو عمان منبحرها باید پی طوفان من
غنچه کز بالیدگی گلشن نشددر خور ابر بهار من نشد
برق‌ها خوابیده در جان من استکوه و صحرا باب جولان من است
پنجه کن با بحرم ار صحراستیبرق من در گیر اگر سیناستی
چشمهٔ حیوان براتم کرده‌اندمحرم راز حیاتم کرده‌اند
ذره از سوز نوایم زنده گشتپر گشود و کرمک تابنده گشت
هیچکس، رازی که من گویم نگفتهمچو فکر من دُر معنی نسفت
سِرّ عیش جاودان خواهی بیاهم زمین هم آسمان خواهی، بیا
پیر گردون با من این اسرار گفتاز ندیمان رازها نتوان نهفت
ساقیا برخیز و می در جام کنمحو از دل کاوش ایام کن
شعلهٔ آبی که اصلش زمزم استگر گدا باشد پرستارش جم است
مِی کند اندیشه را هشیارتردیدهٔ بیدار را بیدارتر
اعتبارِ کوه بخشد کاه راقوّت شیران دهد روباه را
خاک را اوج ثریا می‌دهدقطره را پهنای دریا می‌دهد
خامشی را شورش محشر کندپای کبک از خونِ باز احمر کند
خیز و در جامم شراب ناب ریزبر شب اندیشه‌ام مهتاب ریز
تا سوی منزل کشم آواره راذوق بیتابی دهم نظّاره را
گرم‌رو از جستجوی نو شومروشناس آرزوی نو شوم
چشم اهل ذوق را مردم شومچون صدا در گوش عالم گم شوم
قیمت جنس سخن بالا کنمآب چشم خویش در کالا کنم
باز بر خوانم ز فیض پیر رومدفتر سربسته اسرار علوم
جان او از شعله‌ها سرمایه‌دارمن فروغ یک نفس مثل شرار
شمع سوزان تاخت بر پروانه‌امباده شبخون ریخت بر پیمانه‌ام
پیر رومی خاک را اکسیر کرداز غبارم جلوه‌ها تعمیر کرد
ذره از خاک بیابان رخت بستتا شعاع آفتاب آرد به دست
موجم و در بحر او منزل کنمتا دُر تابنده‌ای حاصل کنم
من که مستی‌ها ز صهبایش کنمزندگانی از نَفَس‌هایش کنم
شب دل من مایل فریاد بودخامشی از «یا ربم» آباد بود
شکوهٔ شوب غم دوران بدماز تهی‌پیمانگی نالان بدم
این قدر نظّاره‌ام بیتاب شدبال و پر بشکست و خر در خواب شد
روی خود بنمود پیر حق‌سرشتکو به حرف پهلوی قرآن نوشت
گفت «ای دیوانهٔ ارباب عشقجرعه‌ای گیر از شراب ناب عشق
بر جگر هنگامهٔ محشر بزنشیشه بر سر، دیده بر نشتر بزن
خنده را سرمایهٔ صد ناله سازاشک خونین را جگر پرکاله ساز
تا به کِی چون غنچه می‌باشی خموشنکهت خود را چو گل ارزان فروش
در گره هنگامه داری چون سپندمحمل خود بر سر آتش ببند
چون جرس آخر ز هر جزوِ بدننالهٔ خاموش را بیرون فکن
آتش استی بزم عالم بر فروزدیگران را هم ز سوز خود بسوز
فاش گو اسرار پیر مِی‌ فروشموج می‌شو کسوت مینا بپوش
سنگ شو آئینهٔ اندیشه رابر سر بازار بشکن شیشه را
از نیستان همچو نی پیغام دهقیس را از قوم «حی» پیغام ده
ناله را انداز نو ایجاد کنبزم را از های و هو آباد کن
خیز و جانِ نو بده هر زنده رااز «قم» خود زنده‌تر کن زنده را
خیز و پا بر جادهٔ دیگر بنهجوش سودای کهن از سر بنه
آشنای لذت گفتار شوای دِرای کاروان بیدار شو»
زین سخن آتش به پیراهن شدممثل نِی هنگامهٔ بستن شدم
چون نوا از تار خود برخاستمجنتی از بهر گوش آراستم
بر گرفتم پرده از راز خودیوا نمودم سِرّ اعجاز خودی
بود نقش هستیَم انگاره‌ایناقبولی، ناکسی، ناکاره‌ای
عشق سوهان زد مرا، آدم شدمعالِم کیف و کم عالم شدم
حرکت اعصاب گردون دیده‌امدر رگ مه گردش خون دیده‌ام
بهر انسان چشم من شب‌ها گریستتا دریدم پردهٔ اسرارِ زیست
از درون کارگاه ممکناتبر کشیدم سِر تقویم حیات
من که این شب را چو مه آراستمگرد پای ملت بیضاستم
ملتی در باغ و راغ آوازه‌اشآتش دل‌ها سرود تازه‌اش
ذره کِشت و آفتاب انبار کردخرمن از صد رومی و عطار کرد
آه گرمم، رخت بر گردون کشمگرچه دودم از تبار آتشم
خامه‌ام از همت فکر بلندراز این نُه پرده در صحرا فکند
قطره تا همپایهٔ دریا شودذره از بالیدگی صحرا شود
شاعری زین مثنوی مقصود نیستبت پرستی، بتگری مقصود نیست
هندیم از پارسی بیگانه‌امماه نو باشم تهی پیمانه‌ام
حُسن اندازِ بیان از من مجوخوانسار و اصفهان از من مجو
گرچه هندی در عذوبت شکّر استطرز گفتار دری شیرین‌تر است
فکر من از جلوه‌اش مسحور گشتخامهٔ من شاخ نخل طور گشت
پارسی از رفعت اندیشه‌ام در خورَد با فطرت اندیشه‌ام
خرده بر مینا مگیر ای هوشمنددل به ذوقِ خردهٔ مینا ببند