بخش ۲۲ - حکایت در دریا شدن مرد صادق
عاشقی در موج دریایی فتادعاقلی از ساحلش آواز داد
گفتش ای مسکین برون آرم تو را؟یا چنین سرگشته بگذارم تو را؟
پاسخش این داد کای روشنروانگر ز من پرسی نه این دانم نه آن
بر مراد خود نخواهم یک نفسزانکه مقصودم مراد اوست بس
چون ز حق کردی رضای خود طلبحکم او را هم رضا ده روز و شب
گر رضای خویش میخواهی خطاستچون تو راضی گشتی او را هم رضاست
زهر ناکامی همیخور بیگِلههر گدایی را کجا این حوصله!
در طریقت منزل اعلاست اینمنتهای جاهدوافیناست این
چون نسیم این چمن پیدا شودبلبل جان در قفس گویا شود
سالک از اول نه بشناسد مقامانس او با طاعت و ذکر مدام
آنکه صاحب حال باشد نام اوبا صفات حق بود آرام او
وانکه او را اُنس با نام خداستبحر تمکین است و غواص فناست