گنج

شمارهٔ ۵ - ترجیع بند پنجم

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۸۹ بیت
الا ای گوهر بحر مصفاکه در عالم توئی پنهان و پیدا
وجودت بهر اظهار کمالاتچو از غیب هویت شد هویدا
برای جلوه عشق جهانسوزبسی آئینه ها کردی ز اشیاء
ز هر آئینه دیداری نمودیبهر چشمی در او کردی تماشا
جهان آسوده در کتم عدم بودبرآوردی ز عالم شور و غوغا
گهی با جان مجنون عشق بازیگهی دلها بری با حسن لیلا
تو هم عشقی و معشوقی و عاشقتو هم دردی و هم اصل مداوا
توئی پیرایه معشوق دلبرتوئی سرمایه عشاق شیدا
نیاز وامق بیچاره از تستهم از تو عشوه ها و ناز عذرا
بچشم عارفانت می نمایدجهان جمله تن و تو جان تنها
ولیکن عاشقان با دیده دوستجهان گم دیده در نور تجلا
شناسندت بفردانیت امروزکه حاجت نیست ایشانرا بفردا
سخن مستانه میگوید حسینتکه دادش ساقی عشق تو صهبا
منم معذور ای عشق ار بگویمچو چشمم گشت در نور تو بینا
که در عالم نمی بینم بجز یارو ما فی الدار غیرالله دیار
چو شاه عشق مطلق رایت افراختز صحرای عدم لشگر روان ساخت
بمیدان شهادت روی آوردز ملک غیب چون رایت برافراخت
خزینه خانه اسم و صفت راچو در بگشاد و خلق کون بنواخت
بحسن خود تجلی کرد اولکه میبایست گوی عاشقی باخت
دل عشاق را از آتش شوقچو زر خالص اندر بوته بگداخت
شهنشه را در این جلباب صورتبوحدت هیچکس چون یار نشناخت
در این عالم برای سلب روپوشز عشق آوازه یغما درانداخت
صور چون گشت زایل جان عاشقدل از اغیار بهر یار پرداخت
چو تیغ غیرت آن شاه یگانهبرای کشتن بیگانه می آخت
حسین آن دید و در میدان معنیسمند بادپا زینگونه میتاخت
که در عالم نمی بینم بجز یارو ما فی الدار غیرالله دیار
چو با عشق جمالت یار گشتمبجان خویشتن اغیار گشتم
چو دیدم هستی جاوید مطلقمن از هستی خود بیزار گشتم
مقام از آشیان عشق کردممقیم خانه خمار گشتم
گشادم پر و بال جان چو عنقابکوه قاف چون طیار گشتم
زمانی در پس ظل خیالاتچو خفته بسته بیزار گشتم
چو خورشید جمالت تافت بر مناز آن خواب گران بیدار گشتم
به بوئی گشته عمری قانع از گلسراسیمه بگرد خار گشتم
چو گلزار جمال خود نمودیچو بلبل بر رخ گل زار گشتم
کجا در چشم من آیند اغیارچو با عشق تو یار غار گشتم
چو دیدم عیسی دلخسته گانیمن آشفته دل و بیمار گشتم
چو با هستی مقید بودم اولبگرد هر دری بسیار گشتم
چو حلقه پیش در خود را بماندهندیدم خلوت اسرار گشتم
حسین آسا اگر گویم عجب نیستچو از دیدار برخوردار گشتم
که در عالم نمی بینم بجز یارو ما فی الدار غیرالله دیار
بیا ای قبله اهل معانیکه تو جان همه خلق جهانی
جهان را زندگی از تست زیراهمه عالم تن و در وی تو جانی
تو جانی لیک از جسمی منزهتو ماهی لیک اندر لامکانی
تو در پنهانی خویشی هویداتو در عین هویدائی نهانی
تو مستوری ز چشم اهل غفلتاگر چه پیش اهل دل عیانی
ز قدوسی خود برتر ز عقلیز صبوحی برون از هر گمانی
جهان پر آیت حسن تو لیکنچنین آیات خواندن تو توانی
ز خود فانی شو ای دل در ره عشقکه تا یابی بقای جاودانی
صدفهای قوالب چون شکستینماید گوهر بحر معانی
چو اندر عشق محو یار باشیشناسی اینک او را نیست ثانی
جمالش چون بچشم او ببینیبگوئی هم بطور ترجمانی
که در عالم نمی بینم بجز یارو مافی الدار غیرالله دیار
بیا ای برده آرام و قرارمکه من بی تو سر عالم ندارم
بسوزد عالم و آدم بیکباراگر آهی ز سوز دل برآرم
شب دوشینه در خمخانه عشقز درد درد میدادی عقارم
بده امروز جام دیگر ایدوستکه از دردی دردت در خمارم
تو ای عذرا چو از چشمم برفتیمن وامق چگونه خون نبارم
مرا معذور دار ای مردم چشمبخون دل همی شوید عذارم
مرا ای عشق برگیر از میانهکه تا دلدار آید در کنارم
گر از بیگانه و خویشم برآریچه غم دارم توئی خویش و تبارم
گر از شادی عالم بی نصیبمچه غم چون هست دردت غمگسارم
ز غم شاید که مستانه بگویمچو از نور تجلی مست یارم
که در عالم نمی بینم بجز یارو مافی الدار غیرالله دیار
بیا ساقی که از عشق تو مستمز مستی رفت دین و دل ز دستم
بلی مستی من مستور نبودکه من سرمست صهبای الستم
چگونه برنخیزم از سر عقلچو در خمخانه عشقت نشستم
چو تو یکبار روی خود نمودیدو چشم از دیدن غیر تو بستم
بسوزان هستی من زاتش عشقاگر دانی که یکدم بی تو هستم
چو نور هستی مطلق بدیدمز قید هستی خود باز هستم
منم پنجاه ساله عاشق ایماهچو ماهی کی بود پروای شستم
نخواهم جست غیر قید عشقتبچستی چون ز جوی عقل جستم
من دلخسته ضربتها چشیدمولی هرگز دل مردم نخستم
بلند است اختر اقبال و بختمکه بر درگاه تو چون خاک هستم
حسین آسا بگویم بی تحاشاچو از جام تجلای تو مستم
که در عالم نمی بینم بجز یارو ما فی الدار غیرالله دیار
زهی جانی که جانانش تو باشیخوشا دردی که درمانش تو باشی
قدم سازند از سر عاشقانتدر آن راهی که پایانش تو باشی
بزخم تیغ دشمن طالب دوستکجا میرد اگر جانش تو باشی
خلیل الله زاتش کی هراسدچو در آتش نگهبانش تو باشی
چرا یوسف به تنگ آید ز زندانچو راحت بخش زندانش تو باشی
همیشه عاقبت محمود باشددر آن کاری که سامانش تو باشی
نباشد میل شاهی دو عالمگدائی را که سلطانش تو باشی
بعالم کی نظر اندازد آن کسکه نور چشم گریانش تو باشی
چو پروانه چرا عاشق نسوزداگر شمع شبستانش تو باشی
چو جانان خلوتی در جان گزینددلا باید که دربانش تو باشی
چو عید اکبر ار دیدار یابیبه تیر عشق قربانش تو باشی
اگر فرمان بجانبازی کند دوستغلام بنده فرمانش تو باشی
حسین از عشق هر ساعت بگویداگر یار سخندانش تو باشی
که در عالم نمی بینم بجز یاروما فی الدار غیرالله دیار