گنج

شمارهٔ ۱ - فی الترجیعات

طلع العشق ایها العشاقو استنارت بنوره الافاق
رش من نور شوقه و بهاشرقت ارض قلبی المشتاق
پرتو افکند آنچنان بدریکه نه بیند ز دور چرخ محاق
شده طالع چنان مهی که از اوپر ز خورشید گشت هفت طباق
مهوشان پیش طاق ابرویشدعوی حسن در نهاده بطاق
یارب این ماه را مباد افولیارب این وصل را مباد فراق
گرچه دیوانه گشته ای ای دلزان پری صورت ملک اخلاق
دست در زن بشوق دوست که اوستبهر معراج اهل عشق براق
چون بدرگاه یار یابی بارپس تو بینی بدیده عشاق
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست
عشق رایات سلطنت افراختپس اقالیم عقل غارت ساخت
آن یکی را بسان عود بسوختواندگر را مثال چنگ نواخت
شاهد روی پوش حجله غیبپرده کبریا ز روی انداخت
تا نیاید بچشم ما جز دوستبر سر غیر تیغ غیرت آخت
جانم از غیرتش چو آگه شدخانه و دل ز غیر او پرداخت
دل من در قمارخانه عشقبیکی ضربه هر چه داشت بباخت
پیش صراف عشق قلب بوددل که در بوته بلا بگداخت
عالمی بنده شهی است که اوعلم عشق در جهان افراخت
در هوای هویتش جولانکند آن کس که اسب همت تاخت
از کرم دوست چون تجلی کردگوید آنکس که سر عشق شناخت
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست
طلعت عشق اگر عیان بینیروی جانان بچشم جان بینی
از تلون اگر برون آئینقش یکرنگی جهان بینی
گر ز حبس خرد توانی رستساحت عشق بیکران بینی
منگر جز بوحدت نقاشتا بکی نقش این و آن بینی
خانه دل ز غیر خالی کنتا در او روی دلستان بینی
بی نشان شو ز خویشتن ای دلتا نشانی ز پی نشان بینی
در هوای هویت ار بپریجان جولان ز لامکان بینی
طایر دل چو بال بگشایدعرش را کمتر آشیان بینی
کوش اسرار چین بدست آورتا ز هر ذره ترجمان بینی
گر ترا آرزوی دلدار استدیده بگشای تا عیان بینی
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست
ای بدرگاه تو نیاز همهروی تو قبله نماز همه
پرده از روی خویشتن برگیرتا حقیقت شود مجاز همه
گاه گاهی دل مرا بنوازای شهنشاه دلنواز همه
ما غباری ز خاکپای توایماز پی تست ترک و تاز همه
گرچه بیچاره ایم باکی نیستکرم تست چاره ساز همه
نازنینا ز بی نیازی تستبا چنان ناز تو نیاز همه
عاشقان گرچه راز دارانندزین سخن فاش گشت راز همه
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست
هر که را دل ز عاشقی خون شدمحرم بارگاه بیچون شد
آنکه درمان خرید و دردش دادپیش ارباب عشق مغبون شد
سوخت جانم ز داغ غم لیکنشوقم از درد عشق افزون شد
شاهد عشق بود حجله نشینبا لباس قیود بیرون شد
آنکه آزاد بود از چه و چونبسته این چرا و آن چون شد
وندر آئینه مظاهر خلقروی خود را چو دید مفتون شد
از سر ناظری و منظوریگاه لیلی و گاه مجنون شد
بگسل ای دل ز خویشتن که مسیحاز تجرد بسوی گردون شد
دل ز قید صور چو یافت خلاصنوبت این حدیث اکنون شد
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست
ای همه کائنات مست از توخورده جانها می الست از تو
تا تو ساقی دردی دردیزاهدان گشته می پرست از تو
آخر ای شاهباز سدره نشینطایر جان ما نرست از تو
چون مگس میزنند شهبازانبر سر خویشتن دو دست از تو
عقل کل با کمال دانش خویشکرد چستی ولی نجست از تو
داغها دارد از تو مه در دلزانکه بازار او شکست از تو
تو ورای اشارتی چکنمگرچه بالا پرست و پست از تو
خرم آن دل که در کشاکش عشقنیست گردد ز خویش و هست از تو
عرش و کرسی ز عشق تو مستندما نه تنها شدیم مست از تو
چون تو اظهار خویشتن کردیدر دل خسته نقش بست از تو
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست
ساقیا بهر چاره مخموراسق خمرا مزاجها کافور
غمزای از تو و هزار جنونجرعه ای زان شراب و صد شر و شور
زان شرابی که از نسیمش خاستهای و هوئی ز مردگان قبور
بر سر خاک جرعه ای افشانتا هویدا شود صفات نشور
با می و طلعت تو ای ساقیفارغیم از بهشت و چهره حور
هر کسی را نظر به مهروئیما نداریم غیر تو منظور
احول است او که جز تو می بیندآنچنان چشم بد ز روی تو دور
نتواند ترا شناخت مگردیده ای کز رخ تو دارد نور
تا بکی راز خود نهان داریممستی ما نمی شود مستور
در قیود صور مباش حسینتا رسد سر این سخن بظهور
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست
ما که دردی کشان خماریمجام جم در نظر نمیآریم
گشته در فکر دوست مستغرقوز دو عالم فراغتی داریم
او چو ناز آورد نیاز آریمور بیازارد او نیازاریم
سر ما گرچه پایمال شوددامن او ز دست نگذاریم
گر بجنت تجلئی نکنداز نعیم بهشت بیزاریم
ور در آتش رویم همچو خلیلبا خیالش درون گلزاریم
آه کز ناشناسی و حیرتیار با ما و طالب یاریم
بنده ماست هر کجا شاهی ستتا اسیر کمند دلداریم
گر نه بینیم غیر او چه عجبما که از واقفان اسراریم
ور بگویم مسیح عیبی نیستاز تجلی چو غرق انواریم
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست
مدتی شد که مبتلای توایمتو شهنشاه و ما گدای توایم
تا تو خورشیدوش همی تابیما چو ذرات در هوای توایم
از شرف تاج تارک عرشیمزانکه ایدوست خاکپای توایم
می نبندیم جز تو هیچ نگارما که عشاق بینوای توایم
میکش ایدوست تیغ و میکش باززانکه ما طالب رضای توایم
در وفایت طمع نمی بندیمشکر کاندر خور جفای توایم
هر کسی از برای دلداری ستما شکسته دلان برای توایم
قاصریم از ادای شکر هنوزروز و شب گرچه در ثنای توایم
که جهان مظهر است و ظاهر دوستهمه عالم پر از تجلی اوست