شمارهٔ ۹۹
مرا چو نام لبت بر سر زبان آیدز ذوق آن سخنم آب در دهان آید
در آن نفس که ز رویت حکایتی گویمز هر نفس که زنم بوی گلستان آید
به شرح زلف دراز تو در نمیپیچمکه زان هزار گره بر سر زبان آید
زهی گران که نگردد خراب آن ساعتکه چشم مست تو از خواب سرگران آید
چو آن دهان نگشایند هیچ تنگ شکرهزار سال اگر از مصر کاروان آید
اگر به دشت مغیلان گذر کنی روزیبه جای خار گل سرخ و ارغوان آید
ز ابروی تو نتابم به هیچ وجهی رویاگر چه بر دل من تیر از آن کمان آید
به جست و جوی تو کارم همی به جان برسیدکسی که طالب جانان بود به جان آید
کجا رسد به شبستان هر گدا شمعیکه لایق نظر خسرو جهان آید