شمارهٔ ۹
چشم مستش دوش میدیدم به خوابکرده بود از ناز آغاز عتاب
گفت کای مشتاق خوابت میبردهل یکون النوم بعدی مستطاب
شرم بادت آن همه دعوی چه بودچشم عاشق را بود پروای خواب؟
هر که در هجران بیاساید دمیجاودان از دوست ماند در حجاب
خوابم از بهر خیالت آرزوستمن عتابت را همین دارم جواب
حال ما دور از تو میدانی که چیستحال چشم بینصیب از آفتاب
در فراقت آنچه بر ما میروداهل دوزخ را نباشد آن عذاب
آب حیوانی و ما در آتشیموه که گر بنشانی آن آتش به آب
بی تو از خوبان نیاساید همامتشنه کی سیراب گردد از سراب